آرمان، دکتر کامران وثوق و همراهانش پس از مشاهده تصاویر دوربینهای مخفی، با مردی روبهرو شدند که شباهتی حیرتانگیز به سامان، پدر آرمان، داشت. کلاغ با اطمینان اعلام کرد که پرونده ققنوس در اختیار آرمان است و او را وادار به تحویل اسناد کرد. دکتر وثوق برای نخستین بار بخشی از پرونده را گشود و حقیقتی تکاندهنده را فاش کرد؛ مادری که آرمان تمام عمر میشناخت، مادر واقعی او نبود و بخشی از هویتش از همان روز تولد پنهان شده بود. پیش از آنکه فرصتی برای پرسیدن سؤالات بیشتر باقی بماند، کلاغ محل اختفای آنها را پیدا کرد و با انفجاری مهیب راه خروج را بست. در میان گردوغبار، مرد ناشناس تنها یک جمله بر زبان آورد: «آرمان... فرار کن.»