در اعماق عمارت نقرهای، آرمان سرانجام با حقیقتی روبهرو شد که تمام باورهایش را فرو ریخت. مرد ناشناسی که سالها همه تصور میکردند کشته شده، همان سامان نیکفر، پدر واقعی او بود. سامان اعتراف کرد برای محافظت از جان آرمان مجبور شده مرگ خود را جعل کند و با هویتی دیگر زندگی کند. در همان زمان، کلاغ نیز پرده از بخشی از راز گذشته برداشت و اشاره کرد که مرگ مادر آرمان یک حادثه نبوده است. اما پیش از آنکه حقیقت کامل آشکار شود، خبر رسید فردی ناشناس وارد عمارت شده؛ کسی که حتی کلاغ نیز از شنیدن خبر حضورش رنگ باخت. سامان با نگرانی تنها یک جمله گفت: «بنیانگذار واقعی انجمن کلاغ... هنوز زنده است.»

