ورود دکتر کامران وثوق، بسیاری از معادلات را تغییر داد. او زنده بود و برخلاف آنچه سالها همه باور کرده بودند، مخفیانه زندگی میکرد تا از پرونده «ققنوس» محافظت کند. دکتر وثوق فاش کرد که آرمان در شب ناپدید شدن پدرش داخل عمارت نقرهای حضور داشته، اما به دلایلی آن خاطرات از ذهنش پاک شده است. او همچنین کلیدی قدیمی با شماره ۹۲۵ را به آرمان نشان داد و توضیح داد که ساعت ۹:۲۵ تنها زمان مرگ سامان نیست، بلکه رمزی برای گشودن درِ اصلی زیرزمین عمارت است. هنوز گفتوگو به پایان نرسیده بود که انفجاری مهیب، جنگل را لرزاند. ستون عظیمی از دود از سمت عمارت نقرهای برخاست و دکتر وثوق با نگرانی گفت افراد انجمن کلاغ برای از بین بردن مدارک، عمارت را منفجر کردهاند؛ اما مهمترین راز، جایی خارج از عمارت پنهان شده است.

