آرمان پس از پشت سر گذاشتن مسیرهای مخفی عمارت نقرهای، سرانجام به تالار مرکزی رسید؛ جایی که تمام اعضای باقیمانده انجمن کلاغ در آن حضور داشتند. داریوش که سالها هدایت انجمن را برعهده داشت، تلاش کرد دفترچه سامان و اسناد محرمانه را به دست آورد تا گذشته برای همیشه دفن شود. لیلا، مادر آرمان، پس از سالها زندگی پنهانی، حقیقتهای تلخی را درباره مرگ ساختگی خود و فعالیتهای پدر آرمان فاش کرد. جلال و دکتر کامران وثوق نیز اعتراف کردند که سالها برای محافظت از آرمان سکوت کردهاند. درست زمانی که همه تصور میکردند حقیقت آشکار شده است، مردی وارد تالار شد که جلال قسم میخورد بیست سال پیش جنازهاش را با چشم خود دیده است...

