با ورود جلال فرهمند، بنیانگذار واقعی انجمن کلاغ، همه معادلات عمارت نقرهای تغییر کرد. آرمان فهمید کلاغ، برخلاف تصورش، تنها مجری دستورات انجمن بوده و تصمیمهای اصلی سالها توسط جلال گرفته میشده است. جلال کلیدی قدیمی را نشان داد و از وجود خزانهای مخفی در عمارت سخن گفت؛ خزانهای که نسخه اصلی قرارداد تأسیس انجمن، فهرست اعضا و وصیتنامه بنیانگذار در آن نگهداری میشود. هنوز گفتوگو ادامه داشت که آژیر خطر عمارت به صدا درآمد. یکی از افراد انجمن خبر داد شخصی ناشناس وارد بخش شرقی ساختمان شده، اما هیچ تصویری از او در دوربینها ثبت نشده است. لحظهای بعد، صدای شلیک گلوله، خاموش شدن چراغها و صدای مردی ناشناس که خواهان کلید خزانه بود، آغاز فصل تازهای از ماجرا شد.
تاریکی سراسر تالار را فرا گرفته بود. هیچکس جرئت نداشت کوچکترین حرکتی انجام دهد. تنها نور کمرنگ ماه از پنجرههای شکسته به داخل میتابید و سایههای مبهمی روی دیوارهای سنگی میانداخت.
آرمان بیاختیار دستش را روی کلیدی گذاشت که جلال چند لحظه قبل روی میز قرار داده بود. احساس میکرد اگر این کلید گم شود، شاید آخرین فرصت برای کشف حقیقت نیز از بین برود.
ناگهان صدای برخورد فلز با سنگ از انتهای سالن به گوش رسید.
سامان با صدایی آرام گفت:
«همه پایین بمانید... او دوست ندارد کسی را غافلگیر کند.»
هنوز جملهاش تمام نشده بود که چراغ اضطراری قرمز رنگی در انتهای تالار روشن شد. نور ضعیف، قامت مردی را نمایان کرد که چند متر آنطرفتر ایستاده بود. صورتش زیر کلاه و شنلی بلند پنهان شده بود و تنها چشمهای خاکستریاش در تاریکی برق میزد.
کلاغ اسلحهاش را بالا آورد.
«یک قدم دیگر جلو بیایی، شلیک میکنم.»
مرد ناشناس بدون آنکه بترسد، لبخندی زد.
«اگر قصد شلیک داشتی، همان لحظه اول این کار را میکردی.»
این لحن آرام، بیشتر از هر تهدیدی ترسناک بود.
جلال چند قدم جلو رفت و با دقت به چهره مرد خیره شد. سپس آهسته گفت:
«بالاخره پیدایت شد...»
مرد کلاهش را کنار زد.
آرمان احساس کرد قلبش از تپش ایستاد.
او همان مردی بود که سالها پیش تصویر محوشدهاش را در عکس چهار نفره دیده بود؛ همان کسی که صورتش با جوهر سیاه پوشانده شده بود.
سامان با ناباوری زمزمه کرد:
«داریوش...»
مرد لبخند کوتاهی زد.
«بالاخره اسمم را به یاد آوردی.»
دکتر وثوق قدمی عقب رفت.
«اما... تو بیست سال پیش ناپدید شدی.»
داریوش نگاهش را از روی هیچکدام برنداشت.
«نه... فقط اجازه دادم همه فکر کنند ناپدید شدهام.»
سکوت سنگینی برقرار شد.
آرمان دیگر نمیتوانست تنها تماشاگر باشد.
«تو کی هستی؟»
داریوش نگاهش را به او دوخت.
«من آخرین عضو شورای چهار نفره هستم؛ همان شورایی که پدرت عضو آن بود.»
سامان با عصبانیت گفت:
«دروغ نگو. تو شورا را نابود کردی.»
داریوش خندید.
«نه سامان... من فقط اجازه ندادم انجمن به دست آدمهای اشتباه بیفتد.»
جلال عصایش را محکم روی زمین کوبید.
«بس است. این اختلافها بیست سال طول کشیده. امشب باید تمام شود.»
او کلید برنجی را برداشت و به سمت دیوار شمالی تالار رفت. مقابل دیوار، نقش برجستهای از یک کلاغ دیده میشد؛ همان نمادی که آرمان بارها در بخشهای مختلف عمارت دیده بود.
جلال کلید را داخل قفل پنهان قرار داد.
صدای چرخیدن چرخدندههای سنگی در تمام عمارت پیچید.
دیوار بهآرامی کنار رفت و راهرویی تاریک نمایان شد.
هوای سردی از دل راهرو بیرون آمد؛ بویی شبیه کاغذهای کهنه، چوب سوخته و فلز زنگزده در فضا پیچید.
جلال گفت:
«این خزانه از زمان ساخت عمارت بسته مانده است. بعد از مرگ بنیانگذار، هیچکس اجازه ورود به آن را نداشت.»
کلاغ خواست وارد راهرو شود، اما جلال مانعش شد.
«طبق وصیتنامه، فقط چهار نفر حق ورود دارند.»
سامان با تعجب پرسید:
«چهار نفر؟»
جلال به ترتیب به سامان، دکتر وثوق، آرمان و خودش اشاره کرد.
کلاغ با عصبانیت فریاد زد:
«این انجمن مال من است!»
جلال بدون آنکه نگاهش کند، پاسخ داد:
«تو فقط نگهبانش بودی.»
این جمله مانند ضربهای سنگین بر غرور کلاغ فرود آمد.
چهار نفر وارد راهرو شدند و در سنگی دوباره پشت سرشان بسته شد.
پس از چند دقیقه، به تالاری کوچک رسیدند که قفسههای چوبی آن تا سقف امتداد داشت. صدها پوشه، دفتر، نقشه و جعبه فلزی روی قفسهها قرار گرفته بود.
در مرکز تالار، صندوقی بزرگ از چوب گردو دیده میشد.
روی درِ صندوق، پلاکی نقرهای نصب شده بود که روی آن نوشته شده بود:
«برای وارث واقعی حقیقت.»
جلال در صندوق را باز کرد.
داخل آن، چند پرونده، یک ساعت جیبی قدیمی، یک انگشتر خانوادگی و پاکتی مهر و موم شده قرار داشت.
سامان پاکت را برداشت.
اما جلال دست او را گرفت.
«نه... این نامه برای تو نوشته نشده.»
او پاکت را به آرمان داد.
روی پاکت، با همان دستخطی که آرمان در دفترچه پدرش دیده بود، تنها یک جمله نوشته شده بود:
«این نامه فقط باید به دست آرمان نیکفر باز شود.»
دستان آرمان از هیجان میلرزید.
مهر پاکت هنوز سالم بود.
او نفس عمیقی کشید و به آرامی مهر را شکست.
همان لحظه، صدای انفجاری مهیب از بیرون خزانه شنیده شد.
گردوغبار از سقف فرو ریخت.
چراغهای قدیمی چند بار خاموش و روشن شدند.
جلال با نگرانی گفت:
«آنها دیوار بیرونی را منفجر کردهاند... وقت زیادی نداریم.»
آرمان نخستین صفحه نامه را بیرون آورد.
هنوز اولین سطر را نخوانده بود که رنگ از چهرهاش پرید.
او ناباورانه به سامان نگاه کرد و با صدایی لرزان گفت:
«این... امکان ندارد...»
سامان با اضطراب پرسید:
«چی نوشته؟»
آرمان فقط یک جمله را با صدای بلند خواند:
«اگر این نامه به دست تو رسیده، یعنی کسی که تمام این سالها او را پدر خود میدانستی، بزرگترین دروغ زندگیات را از تو پنهان کرده است...»
تالار در سکوتی سنگین فرو رفت.
هیچکس دیگر حتی صدای انفجارهای بیرون را هم نمیشنید.
نامه مخفی چه حقیقت تکاندهندهای درباره خانواده آرمان فاش میکند؟
چرا سامان سالها مهمترین راز زندگی آرمان را پنهان کرده است؟
داریوش برای تصاحب خزانه چه نقشهای در سر دارد؟
آیا افراد انجمن پیش از رسیدن به خزانه، آن را محاصره خواهند کرد؟
تصمیمی که آرمان در چند دقیقه آینده میگیرد، سرنوشت عمارت نقرهای را برای همیشه تغییر خواهد داد.