آرمان، دکتر کامران وثوق و همراهانش پس از مشاهده تصاویر دوربینهای مخفی، با مردی روبهرو شدند که شباهتی حیرتانگیز به سامان، پدر آرمان، داشت. کلاغ با اطمینان اعلام کرد که پرونده ققنوس در اختیار آرمان است و او را وادار به تحویل اسناد کرد. دکتر وثوق برای نخستین بار بخشی از پرونده را گشود و حقیقتی تکاندهنده را فاش کرد؛ مادری که آرمان تمام عمر میشناخت، مادر واقعی او نبود و بخشی از هویتش از همان روز تولد پنهان شده بود. پیش از آنکه فرصتی برای پرسیدن سؤالات بیشتر باقی بماند، کلاغ محل اختفای آنها را پیدا کرد و با انفجاری مهیب راه خروج را بست. در میان گردوغبار، مرد ناشناس تنها یک جمله بر زبان آورد: «آرمان... فرار کن.»
انفجار هنوز پایان نیافته بود که موج دوم، سقف تونل را به لرزه انداخت. تکههای سنگ و بتن از بالای سرشان فرو میریخت و هوای زیرزمین از گردوغبار پر شده بود. دکتر وثوق آرمان را به سمت راهروی باریکی کشید که در دل دیوار پنهان بود. فرهاد آخرین نفر وارد شد و در فلزی سنگینی را پشت سرشان بست. صدای برخورد گلولهها با در، نشان میداد افراد کلاغ تنها چند متر با آنها فاصله دارند.
راهروی اضطراری پس از چند دقیقه به تالاری قدیمی ختم شد؛ سالنی با ستونهای سنگی و سقفی بلند که روی دیوارهای آن، نقش همان کلاغ بالگشوده دیده میشد. اما این بار کنار نشان کلاغ، نقش دیگری نیز وجود داشت؛ ققنوسی که از میان شعلهها سر برآورده بود. آرمان مقابل نقش ایستاد و گفت: «یعنی از همان ابتدا دو گروه وجود داشتهاند؟»
دکتر وثوق سرش را تکان داد. «انجمن کلاغ تنها نیمی از حقیقت است. سالها پیش، گروه دیگری تشکیل شد؛ گروهی که میخواست اسناد و رازهای انجمن را از بین ببرد. سامان یکی از اعضای همان گروه بود و اسم آن را ققنوس گذاشتند.»
این نخستین بار بود که آرمان میشنید پدرش فقط یک محقق یا خبرنگار نبوده، بلکه عضوی از شبکهای مخفی بوده که سالها برای متوقف کردن انجمن کلاغ فعالیت کرده است. بسیاری از اتفاقاتی که تاکنون بیمعنا به نظر میرسید، کمکم جای خود را پیدا میکرد.
در انتهای سالن، صندوقی فلزی قرار داشت که روی آن قفل مکانیکی بزرگی نصب شده بود. دکتر وثوق مدال نقرهای را که از پیرمرد گرفته بودند، داخل شیار قفل قرار داد. با صدای چرخیدن چرخدندهها، درِ صندوق باز شد. برخلاف انتظار، داخل آن نه طلا بود و نه اسناد محرمانه؛ تنها یک دستگاه ضبطصوت قدیمی و چند نوار کاست دیده میشد.
دکتر یکی از نوارها را داخل دستگاه گذاشت. صدای خشخش کوتاهی شنیده شد و سپس صدای سامان در سالن پیچید.
«اگر این پیام را میشنوی، یعنی نقشه ما شکست خورده است. شاید همه تصور کنند من کشته شدهام، اما حقیقت چیز دیگری است. اگر مجبور شدم ناپدید شوم، فقط برای حفاظت از آرمان بوده است. او چیزی را با خودش حمل میکند که حتی خودش از آن خبر ندارد.»
آرمان با ناباوری به دستگاه خیره شده بود. این نخستین بار بود که صدای واقعی پدرش را بعد از بیست سال میشنید.
سامان در ادامه گفت: «کلید پرونده ققنوس داخل هیچ گاوصندوق یا پروندهای نیست. کلید، حافظه آرمان است. شبی که همهچیز تمام شد، بخشی از اطلاعات در ذهن او پنهان شد؛ اطلاعاتی که فقط با دیدن مکان درست دوباره به یاد خواهد آمد.»
چند لحظه سکوت در سالن حاکم شد. آرمان بهآرامی دستش را روی شقیقهاش گذاشت. تصاویر پراکندهای در ذهنش شکل میگرفت؛ صدای آژیر، بوی دود، اتاقی با دیوارهای سفید و مردی که او را در آغوش گرفته بود. اما هنوز هیچچیز کامل نبود.
ناگهان چراغهای تالار خاموش شدند.
صدای قدمهایی آرام از انتهای سالن به گوش رسید.
همه بیاختیار به سمت صدا برگشتند.
مردی با چراغقوه از دل تاریکی بیرون آمد.
این بار فاصله آنقدر کم بود که آرمان چهره او را بهوضوح ببیند.
همان مردی بود که در تصاویر دوربین کنار کلاغ دیده بودند.
او چند قدم جلو آمد و چراغقوه را پایین آورد.
لبخندی تلخ روی صورتش نشست.
«دیگه وقت فرار کردن نیست، آرمان.»
آرمان با صدایی لرزان پرسید:
«تو... واقعاً پدر منی؟»
مرد چند ثانیه سکوت کرد.
سپس آرام گفت:
«من همان کسی هستم که بیست سال تمام اجازه نداشت خودش را پدر تو معرفی کند.»
جمله هنوز تمام نشده بود که صدای شلیک گلوله در تالار پیچید.
گلوله از کنار صورت مرد عبور کرد و به ستون سنگی پشت سرش برخورد کرد.
کلاغ و افرادش، آنها را پیدا کرده بودند.
آیا مرد ناشناس واقعاً سامان است یا حقیقت پیچیدهتر از این است؟
نخستین رویارویی مستقیم آرمان و کلاغ چگونه رقم میخورد؟
راز حافظه فراموششده آرمان چه زمانی آشکار میشود؟
هویت واقعی مادر آرمان چه ارتباطی با انجمن ققنوس دارد؟
آیا دکتر وثوق از این درگیری جان سالم به در میبرد؟