آرمان که در پایان قسمت اول در اتاقی مخفی گرفتار شده بود، با ورود مردی ناشناس از خطری مرگبار نجات پیدا میکند. فرار از عمارت نقرهای آغاز ماجرایی بزرگتر است؛ ماجرایی که او را به راز مرگ پدرش، گروهی مخفی و نام مردی میرساند که همه تصور میکردند سالها پیش مرده است. اما هر پاسخ، سؤال تازهای پیش روی او قرار میدهد و سایه گذشته بیش از همیشه بر زندگیاش سنگینی میکند.
بازگشت آرمان به روستای مهآباد، پس از دریافت نامهای ناشناس، همه چیز را تغییر داد. نامهای کوتاه از او خواسته بود برای کشف حقیقت مرگ پدرش به عمارت نقرهای بازگردد؛ عمارتی که سالها متروکه مانده بود و اهالی روستا از بردن نامش هم واهمه داشتند. آرمان در یکی از اتاقهای مخفی عمارت، دفترچهای پیدا کرد که دستخط پدرش روی آن نقش بسته بود. نوشتههای دفترچه نشان میداد سامان، پیش از مرگ، درباره گروهی مخفی تحقیق میکرده که افراد بانفوذ منطقه عضو آن بودهاند. هنوز فرصت خواندن همه صفحات دفترچه را پیدا نکرده بود که چند مرد ناشناس وارد عمارت شدند و نام او را بر زبان آوردند. درست در همان لحظه، درِ اتاق آرام باز شد و کسی پشت سر آرمان ایستاد...
آرمان بهآرامی برگشت. انتظار داشت یکی از همان مردانی را ببیند که در طبقه پایین به دنبال دفترچه میگشتند، اما چهرهای که مقابلش قرار داشت برایش غریبه بود. مردی حدود شصت ساله با موهای جوگندمی، بارانی خاکستری و نگاهی که ترکیبی از خستگی و هوشیاری را در خود داشت، بیصدا وارد اتاق شده بود. او انگشتش را روی لب گذاشت و با صدایی آهسته گفت: «اگر میخواهی زنده از این عمارت بیرون بروی، همین حالا حرف نزن.»
صدای قدمهای مردان ناشناس هر لحظه نزدیکتر میشد. کف چوبی راهرو زیر پای آنها ناله میکرد و انعکاس صدا در فضای خالی عمارت، اضطراب را چند برابر میکرد. پیرمرد بدون معطلی به سمت کتابخانه قدیمی رفت، یکی از کتابهای قطور را از قفسه بیرون کشید و آن را به داخل فشرد. صدایی شبیه حرکت چرخدندههای زنگزده به گوش رسید و بخشی از دیوار بهآرامی کنار رفت. پشت دیوار، راهرویی باریک و تاریک پنهان شده بود؛ راهرویی که وجودش را هیچکس حدس نمیزد.
آرمان برای لحظهای مردد ماند. نمیتوانست تشخیص دهد این مرد دوست است یا دشمن. اما وقتی صدای شکستن در اتاق بلند شد و فریاد یکی از افراد ناشناس در فضای عمارت پیچید، دیگر فرصتی برای تصمیمگیری نداشت. دفترچه را محکم در دست گرفت و وارد راهروی مخفی شد. چند ثانیه بعد، دیوار دوباره در جای خود قرار گرفت و صدای جستوجوی مردان از آن سوی دیوار به گوش رسید.
راهرو بوی خاک نمخورده و سنگهای قدیمی میداد. سقف کوتاه بود و تنها نور ضعیفی از شکافهای باریک دیوار به داخل نفوذ میکرد. آنها چند دقیقه در سکوت پیش رفتند تا سرانجام به اتاقی زیرزمینی رسیدند؛ اتاقی که برخلاف ظاهر فرسوده عمارت، هنوز سالم و مرتب به نظر میرسید. پیرمرد فانوسی قدیمی را روشن کرد و نور زردرنگ آن روی دیوارهای سنگی افتاد.
آرمان دیگر نتوانست سکوت کند. پرسید: «تو کی هستی؟ از کجا مرا میشناسی؟»
پیرمرد لحظهای به دفترچه در دست او نگاه کرد و سپس آهسته گفت: «قبل از اینکه اسم مرا بدانی، باید بدانی چرا این دفترچه هنوز بعد از بیست سال پیدا نشده بود. اگر آن را به دست افراد پایین میسپردی، تمام زحمات پدرت برای همیشه از بین میرفت.»
این جمله باعث شد قلب آرمان تندتر بتپد. او دفترچه را باز کرد و بیاختیار صفحهها را ورق زد. پیرمرد صفحهای را نشان داد که با نخ قرمز علامتگذاری شده بود. دستخط سامان، درست مانند قسمتهای قبلی، خوانا و محکم بود.
«اگر این صفحه را میخوانی، یعنی دیگر نمیتوانم از حقیقت محافظت کنم. نخستین کسی که باید پیدایش کنی، دکتر کامران وثوق است. تنها او میتواند آنچه را در عمارت نقرهای اتفاق افتاد، برایت کامل توضیح دهد.»
آرمان با تعجب سرش را بالا آورد. «دکتر وثوق؟»
پیرمرد آهی کشید و گفت: «همه فکر میکنند او پانزده سال پیش مرده است. اما حقیقت همیشه با چیزی که مردم باور میکنند، فرق دارد.»
ذهن آرمان پر از سؤال شده بود. او عکس قدیمی چهار مرد را از داخل دفترچه بیرون آورد و زیر نور فانوس دقیقتر نگاه کرد. این بار چهرهها واضحتر دیده میشدند. نفر اول پدرش بود. نفر دوم، همان پیرمردی بود که حالا مقابلش ایستاده بود. نفر سوم مردی با لباس رسمی و نشان قدیمی شهربانی بود. اما چهره نفر چهارم عمداً با جوهر سیاه پوشانده شده بود؛ گویی کسی نمیخواسته هویت او هرگز فاش شود.
آرمان عکس را مقابل پیرمرد گرفت و پرسید: «این مرد کیست؟»
چند ثانیه سکوت برقرار شد. پیرمرد نگاهش را از عکس برنداشت و آرام گفت: «اگر نامش را بدانی، دیگر هیچ راهی برای بازگشت به زندگی قبلیات نخواهی داشت.»
«یعنی هنوز زنده است؟»
پیرمرد پاسخی نداد. تنها از جیبش مدالی نقرهای بیرون آورد و آن را روی میز گذاشت. روی مدال، نقش کلاغی با بالهای باز حک شده بود؛ همان نشانی که آرمان روی در اتاق ممنوعه دیده بود.
«این نشان متعلق به انجمنی است که پدرت سالها دنبالش میگشت. انجمنی که هیچکس نباید از وجودش باخبر میشد.»
آرمان مدال را در دست گرفت. پشت آن جملهای حک شده بود:
«حقیقت فقط برای کسانی آشکار میشود که بهایش را بپردازند.»
هنوز جمله را تمام نخوانده بود که صدای ضربهای شدید از بالای سرشان شنیده شد. بعد صدای مردی در فضای زیرزمین پیچید: «راه مخفی باید همین اطراف باشد. همهجا را بگردید.»
پیرمرد بلافاصله فانوس را خاموش کرد. تاریکی مطلق همهجا را فرا گرفت. او با صدایی بسیار آرام گفت: «اگر پیدایمان کنند، نه تو فرصت خواندن دفترچه را خواهی داشت و نه من فرصت توضیح دادن حقیقت را.»
آنها از تونلی باریک که به انتهای زیرزمین میرسید عبور کردند. مسیر طولانی بود و تنها صدای نفسهایشان در فضای بسته تونل شنیده میشد. چند دقیقه بعد، نسیم خنکی به صورت آرمان خورد. خروجی تونل پشت آسیاب متروکهای در حاشیه جنگل قرار داشت؛ جایی که از میان درختان میشد عمارت نقرهای را از دور دید.
آرمان لحظهای ایستاد و به ساختمان خیره شد. یکی از پنجرههای طبقه دوم باز بود و سایه مردی پشت آن دیده میشد. مرد بیحرکت ایستاده بود؛ انگار از همان ابتدا فرار آنها را زیر نظر داشته است.
پیرمرد نیز سایه را دید. رنگ چهرهاش بهیکباره تغییر کرد و زیر لب گفت: «نه... این امکان ندارد.»
آرمان با نگرانی پرسید: «چه کسی است؟»
پیرمرد پاسخ داد: «کسی که بیست سال پیش با چشمهای خودم جسدش را دیدم.»
این جمله بیش از هر چیز ذهن آرمان را درگیر کرد. اگر آن مرد مرده بود، پس چه کسی پشت پنجره ایستاده بود؟
آنها پیش از تاریک شدن هوا به مهمانخانه بازگشتند. پیرمرد از آرمان خواست در را از داخل قفل کند و هیچ چراغی روشن نکند. سپس دفترچه را دوباره روی میز گذاشت. هنگام ورق زدن صفحهها، پاکتی کوچک از میان آن بیرون افتاد؛ پاکتی که پیش از آن دیده نمیشد.
روی پاکت فقط یک جمله نوشته شده بود:
«این نامه را زمانی باز کن که دیگر به هیچکس اعتماد نداشته باشی.»
آرمان لحظهای به پاکت خیره ماند. احساس میکرد پاسخ بسیاری از پرسشهایش درون همان نامه پنهان شده است، اما ترسی عجیب مانع باز کردن آن میشد.
در همین لحظه، صدای توقف یک خودروی مشکی مقابل مهمانخانه بلند شد. آرمان پرده را کمی کنار زد. سه مرد کتوشلواری از خودرو پیاده شدند. یکی از آنها عکسی در دست داشت و آن را مقابل صاحب مهمانخانه گرفت.
حتی از آن فاصله هم آرمان توانست تصویر داخل عکس را تشخیص دهد.
عکس متعلق به خودش بود.
مرد با لحنی جدی گفت: «اگر این جوان را دیدی، فقط با این شماره تماس بگیر. باقی کار با ماست.»
صاحب مهمانخانه چیزی نگفت، اما اضطراب در چهرهاش موج میزد.
آرمان آرام از پنجره فاصله گرفت و دستش را روی پاکت گذاشت. دیگر مطمئن بود کسانی که به دنبالش آمدهاند، فقط دفترچه را نمیخواهند؛ آنها از چیزی که هنوز حتی خودش هم از آن خبر نداشت، وحشت داشتند.
او نفس عمیقی کشید و انگشتش را زیر لبه پاکت برد.
درست در همان لحظه، برق مهمانخانه قطع شد و صدای شکستن شیشه از طبقه پایین به گوش رسید...
نامه مخفی سامان چه حقیقتی را فاش میکند؟
مردی که همه تصور میکردند سالها پیش مرده، چه کسی است؟
افراد ناشناس برای چه چیزی آرمان را تعقیب میکنند؟
آیا صاحب مهمانخانه به آرمان خیانت خواهد کرد؟
نخستین عضو واقعی گروه مخفی مهآباد چه زمانی معرفی میشود؟