آرمان و پیرمرد در کلبهای مخفی در دل جنگل با مردی روبهرو شدند که خود را «کلاغ» معرفی کرد؛ فردی که سالها نامش در نوشتههای سامان دیده میشد اما هیچکس هویت واقعی او را نمیدانست. کلاغ مدعی شد سامان به قتل نرسیده، بلکه تصمیمی که در آخرین شب زندگیاش گرفت، مرگ او را رقم زد. او ساعت جیبی سامان را به آرمان تحویل داد؛ ساعتی که عقربههایش روی ۹:۲۵ متوقف مانده بود. داخل ساعت نیز جملهای پنهان شده بود: «قاتل را در میان دشمنانت جستوجو نکن.» پیش از آنکه آرمان فرصت پرسیدن سؤالهای بیشتر را پیدا کند، خبر رسید دکتر کامران وثوق، مردی که همه تصور میکردند سالها پیش مرده است، وارد عمارت نقرهای شده و همین خبر باعث شد کلاغ با شتاب محل را ترک کند.
تا دقایقی بعد از رفتن خودروها، هیچکدام از آن دو حرفی نزدند. سکوت کلبه، سنگینتر از هر گفتوگویی بود. شعله کوچک فانوس دوباره روشن شد و نور زردرنگش روی پروندههای قدیمی افتاد. آرمان هنوز ساعت جیبی پدرش را در دست داشت و عقربههای ثابت آن را نگاه میکرد؛ گویی پاسخ تمام پرسشهایش در همان چند سانتیمتر فلز قدیمی پنهان شده بود.
سرانجام سکوت را شکست.
«دیگه نمیخوام نصف حقیقت رو بدونم. هر چیزی هست، کامل برام تعریف کن.»
پیرمرد چند لحظه به چهره او خیره ماند. سپس صندلی چوبی را کنار کشید و آرام نشست.
«اگر حقیقت را بدانی، دیگر هیچوقت نمیتوانی مثل قبل زندگی کنی.»
آرمان بیدرنگ پاسخ داد:
«از روزی که آن نامه به دستم رسید، زندگی قبلی من تمام شده.»
پیرمرد سرش را به نشانه تأیید تکان داد. انگار منتظر شنیدن همین جمله بود.
او از داخل قفسه، جعبهای چوبی بیرون آورد؛ جعبهای که قفل کوچکی روی آن قرار داشت. کلید را از زنجیری که به گردنش آویزان بود جدا کرد و در قفل چرخاند.
داخل جعبه، چند عکس، یک نوار کاست و پاکتی قدیمی قرار داشت.
پیرمرد یکی از عکسها را برداشت و مقابل آرمان گذاشت.
تصویر مربوط به بیست و دو سال قبل بود. چهار مرد کنار هم ایستاده بودند؛ سامان، پیرمرد، دکتر کامران وثوق و مردی که حالا آرمان میدانست همان «کلاغ» است. اما این بار چیز دیگری توجهش را جلب کرد.
پشت سر آنها، ورودی زیرزمینی دیده میشد که روی سنگ بالای آن، همان نشان کلاغ حک شده بود.
آرمان پرسید:
«این عکس کجا گرفته شده؟»
پیرمرد پاسخ داد:
«زیر عمارت نقرهای... جایی که هیچکس از وجودش خبر ندارد.»
او لحظهای مکث کرد و ادامه داد:
«همه فکر میکنند زیرزمین عمارت همان راهروی مخفی است که از آن عبور کردیم، اما آن فقط مسیر فرار بود. زیر عمارت، ساختمانی دیگر وجود دارد؛ ساختمانی که سالها پیش روی بقایای یک دژ قدیمی ساخته شد.»
آرمان با دقت به عکس نگاه میکرد. هرچه بیشتر دقت میکرد، جزئیات تازهای میدید. گوشه سمت راست تصویر، پسربچهای حدود هفت یا هشت ساله ایستاده بود.
چهرهاش واضح نبود، اما لباسش برای آرمان آشنا به نظر میرسید.
ناگهان خاطرهای محو در ذهنش جان گرفت.
همان لباس را در یکی از عکسهای کودکی خودش دیده بود.
با ناباوری گفت:
«این... منم؟»
پیرمرد آهسته پاسخ داد:
«بله.»
«اما من هیچوقت اینجا نبودم.»
پیرمرد لبخند تلخی زد.
«بودی... فقط چیزی از آن روز یادت نمانده.»
قلب آرمان تندتر زد.
«منظورت چیه؟»
پیرمرد نفس عمیقی کشید.
«شبی که پدرت ناپدید شد، تو هم داخل عمارت بودی.»
دنیا برای لحظهای دور سر آرمان چرخید.
تمام عمر تصور میکرد شب حادثه در خانه یکی از اقوام بوده است؛ داستانی که مادرش بارها برایش تعریف کرده بود.
اگر حرف پیرمرد درست بود، پس سالها با دروغ زندگی کرده بود.
پیش از آنکه بتواند چیزی بگوید، صدای موتور خودرویی در نزدیکی کلبه پیچید.
هر دو به سمت پنجره رفتند.
این بار فقط یک خودرو بود.
از داخل آن، مردی سالخورده با کت قهوهای پیاده شد. عصایی چوبی در دست داشت و آرام به سمت کلبه قدم برمیداشت.
پیرمرد با دیدن او زیر لب گفت:
«بالاخره پیداش کردی...»
آرمان پرسید:
«میشناسیش؟»
پاسخ کوتاه بود.
«کامران وثوق.»
چند ثانیه بعد، در کلبه باز شد.
مرد سالخورده وارد شد. موهای سفید، چهرهای خسته و نگاهی نافذ داشت. رد زخمی قدیمی از کنار شقیقهاش تا پشت گوشش کشیده شده بود.
او نگاهش را روی آرمان ثابت نگه داشت.
لبخندی آرام زد و گفت:
«آخرین باری که دیدمت، فقط هفت سال داشتی.»
آرمان مات و مبهوت مانده بود.
«پس... تو نمردی؟»
دکتر وثوق لبخندش را از دست داد.
«نه... اما خیلیها مجبور شدند باور کنند که مردهام.»
او روی صندلی نشست و بدون مقدمه گفت:
«وقت زیادی نداریم. کلاغ تا قبل از طلوع آفتاب دوباره به عمارت برمیگردد.»
پیرمرد پرونده ققنوس را از مخفیگاه بیرون آورد و روی میز گذاشت.
دکتر وثوق به آن نگاه کرد، اما دستش را جلو نبرد.
«هنوز نه...»
آرمان با تعجب پرسید:
«چرا؟»
دکتر پاسخ داد:
«چون اگر قبل از دیدن زیرزمین پرونده را بخوانی، نیمی از آن را باور نمیکنی.»
او از جیبش کلیدی برنجی بیرون آورد.
کلیدی قدیمی با سری مثلثی که روی آن عدد ۹۲۵ حک شده بود.
«این تنها کلید درِ اصلی زیرزمین است.»
آرمان ساعت جیبی پدرش را کنار کلید گذاشت.
عدد حکشده روی کلید و ساعت متوقفشده، یکسان بودند.
دکتر وثوق گفت:
«ساعت ۹:۲۵ فقط زمان مرگ سامان نیست...»
آرمان با دقت به او نگاه کرد.
«پس چیه؟»
دکتر آرام پاسخ داد:
«کدی برای باز کردن درِ اصلی.»
هنوز جملهاش تمام نشده بود که صدای انفجاری مهیب از دوردست در جنگل پیچید.
شیشههای کلبه لرزیدند.
هر سه نفر به سمت پنجره دویدند.
از میان درختان، ستون عظیمی از دود سیاه به آسمان بلند شده بود.
دکتر وثوق رنگش پرید.
«نه...»
آرمان با نگرانی پرسید:
«چی شده؟»
او بدون اینکه نگاهش را از دود بردارد، گفت:
«آنها برای از بین بردن مدارک، عمارت نقرهای را منفجر کردهاند...»
سکوتی سنگین میان سه نفر حاکم شد.
آرمان با ناباوری به دود خیره مانده بود.
اگر عمارت نابود شده بود، پس تمام رازهایی که سالها در دل آن پنهان مانده بود چه میشد؟
دکتر وثوق آهسته سرش را تکان داد و گفت:
«آنها فکر میکنند همه چیز تمام شده...»
بعد نگاهش را به کلید برنجی دوخت و ادامه داد:
«اما هنوز نمیدانند مهمترین راز، هیچوقت داخل عمارت نبوده است.»
آیا عمارت نقرهای واقعاً نابود شده است؟
کلید شماره ۹۲۵ چه دری را باز میکند؟
آرمان خاطرات فراموششده کودکی خود را به یاد خواهد آورد.
راز واقعی پروژه «ققنوس» برای نخستین بار آشکار میشود.
کلاغ نقشهای خطرناک را برای حذف آخرین شاهدان اجرا میکند.