در اعماق عمارت نقرهای، آرمان سرانجام با حقیقتی روبهرو شد که تمام باورهایش را فرو ریخت. مرد ناشناسی که سالها همه تصور میکردند کشته شده، همان سامان نیکفر، پدر واقعی او بود. سامان اعتراف کرد برای محافظت از جان آرمان مجبور شده مرگ خود را جعل کند و با هویتی دیگر زندگی کند. در همان زمان، کلاغ نیز پرده از بخشی از راز گذشته برداشت و اشاره کرد که مرگ مادر آرمان یک حادثه نبوده است. اما پیش از آنکه حقیقت کامل آشکار شود، خبر رسید فردی ناشناس وارد عمارت شده؛ کسی که حتی کلاغ نیز از شنیدن خبر حضورش رنگ باخت. سامان با نگرانی تنها یک جمله گفت: «بنیانگذار واقعی انجمن کلاغ... هنوز زنده است.»
هیچکس حرفی نمیزد.
حتی افراد مسلح کلاغ که چند دقیقه قبل تمام عمارت را زیر نظر گرفته بودند، حالا با اضطراب به ورودی تالار خیره شده بودند. سکوت سنگینی فضا را فرا گرفته بود؛ سکوتی که تنها با صدای عصایی شکسته میشد که آرام روی سنگفرش راهرو فرود میآمد.
تق...
تق...
تق...
صدا هر لحظه نزدیکتر میشد.
چند ثانیه بعد، مردی سالخورده با قامتی استوار از میان تاریکی بیرون آمد. کت بلند مشکی، دستکش چرمی و عصایی با دسته نقرهای در دست داشت. موهای سفیدش بهدقت مرتب شده بود و نگاه نافذش چنان اقتداری داشت که بیاختیار همه راه را برایش باز کردند.
کلاغ بدون آنکه چیزی بگوید، چند قدم عقب رفت.
سامان با دیدن او نفسش را در سینه حبس کرد.
زمزمه کرد:
«جلال...»
مرد سالخورده لبخند کمرنگی زد.
«بعد از بیست سال، بالاخره دوباره همدیگر را دیدیم.»
آرمان میان آن دو نگاه میکرد. برایش عجیب بود که مردی مانند کلاغ، که تا چند دقیقه قبل فرمان همه را صادر میکرد، حالا کوچکترین واکنشی نشان نمیدهد.
جلال آرام وارد تالار شد و نگاهی به اطراف انداخت. روی میز شورا، دفترچه سامان هنوز باز بود.
او بدون اجازه، دفترچه را برداشت و چند صفحه از آن را ورق زد.
سپس گفت:
«پس هنوز هم دستخطت مثل گذشته خواناست.»
سامان با لحنی سرد پاسخ داد:
«تو هیچ حقی نسبت به این نوشتهها نداری.»
جلال دفترچه را بست و آن را روی میز گذاشت.
«اشتباه میکنی. اگر من نبودم، نه این دفترچه وجود داشت و نه انجمنی که این همه سال از آن فرار کردی.»
دکتر وثوق برای نخستین بار سکوتش را شکست.
«تمام این سالها کجا بودی؟ همه فکر میکردند مردهای.»
جلال نگاه کوتاهی به او انداخت.
«گاهی بهترین راه برای زنده ماندن، این است که همه تصور کنند مردهای.»
این جمله باعث شد آرمان بیاختیار به سامان نگاه کند.
پدرش دقیقاً همین کار را کرده بود.
آیا میان این دو شباهت اتفاقی بود؟
جلال انگار ذهن او را خوانده باشد، رو به آرمان کرد و گفت:
«احتمالاً سؤالهای زیادی داری.»
آرمان بدون تردید پاسخ داد:
«فقط یک سؤال... چرا همه دنبال من هستند؟»
جلال لحظهای سکوت کرد.
بعد به سمت پنجره شکسته تالار رفت.
مه غلیظ تمام جنگل را پوشانده بود.
او آرام گفت:
«چون تو آخرین قطعه پازلی هستی که اگر در جای خودش قرار بگیرد، تمام این بازی تمام میشود.»
کلاغ با صدایی جدی گفت:
«دیگر وقتش نیست حقیقت را به او بگویی.»
جلال برگشت.
برای نخستین بار نگاهش تند شد.
«تو درباره زمان تصمیم نمیگیری.»
کلاغ سکوت کرد.
همین رفتار برای آرمان عجیب بود. تا آن لحظه تصور میکرد کلاغ قدرتمندترین فرد این انجمن است، اما حالا مشخص بود شخص دیگری سالها از پشت پرده همه چیز را هدایت کرده است.
جلال از جیب کت خود کلیدی برنجی بیرون آورد.
کلیدی قدیمی با همان نشان کلاغی که روی مدال انجمن حک شده بود.
کلید را روی میز گذاشت و گفت:
«این، آخرین کلید خزانه عمارت است.»
سامان با تعجب پرسید:
«هنوز آن را نگه داشتهای؟»
«چون فقط یک نفر حق استفاده از آن را دارد.»
آرمان با کنجکاوی پرسید:
«داخل خزانه چیست؟»
جلال لبخند زد.
«چیزی که بیست سال است همه برای به دست آوردنش آدم کشتهاند.»
سکوت دوباره تالار را فرا گرفت.
فرهاد که تا آن لحظه فقط گوش میداد، آهسته پرسید:
«اسناد ققنوس؟»
جلال سرش را تکان داد.
«نه... اسناد فقط نسخهای از حقیقت هستند.»
او انگشتش را روی کلید گذاشت و ادامه داد:
«داخل خزانه، نسخه اصلی قرارداد تأسیس انجمن، فهرست تمام اعضا، مدارک مالی و مهمتر از همه... وصیتنامهای قرار دارد که هنوز هیچکس آن را نخوانده است.»
سامان ناگهان رنگش پرید.
«وصیتنامه؟»
«بله... وصیتنامه مؤسس اصلی.»
کلاغ با عصبانیت قدمی جلو آمد.
«همین حالا کلید را به من بده.»
جلال با آرامش خندید.
«اگر قرار بود به دست تو برسد، بیست سال پیش این کار را میکردم.»
در همان لحظه، صدای آژیر خطر در تمام عمارت پیچید.
یکی از افراد انجمن با عجله وارد تالار شد.
«رئیس...»
کلاغ با عصبانیت گفت:
«چی شده؟»
مرد نفسنفسزنان پاسخ داد:
«یکی وارد بخش شرقی عمارت شده... اما دوربینها هیچ تصویری ازش ثبت نکردن.»
جلال ناگهان اخم کرد.
لبخند از صورتش محو شد.
او آرام زیر لب گفت:
«غیرممکنه...»
سامان با نگرانی پرسید:
«کیه؟»
جلال بدون اینکه نگاهش را از راهرو بردارد، پاسخ داد:
«تنها کسی که از وجود خزانه خبر داشت...»
صدای شلیک گلوله از طبقه بالا شنیده شد.
همه ناخودآگاه به سمت سقف نگاه کردند.
ثانیهای بعد، چراغهای تالار خاموش شد و عمارت دوباره در تاریکی فرو رفت.
در دل تاریکی، تنها یک صدا شنیده شد.
صدای مردی که آرام گفت:
«کلید را به من بدهید... این بار برای همیشه همه چیز تمام میشود.»
فرد ناشناسی که وارد عمارت شده، چه هویتی دارد؟
خزانه مخفی عمارت نقرهای چه رازهایی را در خود پنهان کرده است؟
وصیتنامه مؤسس انجمن، نام چه کسی را به عنوان وارث معرفی میکند؟
آیا کلاغ موفق میشود کلید خزانه را به دست آورد؟
آرمان برای نخستین بار قدم به مکانی میگذارد که سرنوشت خانوادهاش از آنجا آغاز شده است.