آرمان پس از فرار از مهمانخانه، همراه پیرمرد به کلبهای مخفی در دل جنگل پناه برد. نامهای که سامان سالها پیش برای پسرش نوشته بود، نشان میداد افراد ناشناس به دنبال پروندهای به نام «ققنوس» هستند؛ پروندهای که میتوانست راز واقعی انجمن کلاغ را آشکار کند. در کلبه، آرمان با عکس کامل چهار مرد روبهرو شد و برای نخستین بار فهمید نفر چهارم، مردی است که در مراسم خاکسپاری پدرش حضور داشته و از همه عجیبتر، پیرمرد ادعا کرد او برادر مادر آرمان است؛ رازی که مادرش هرگز از آن سخنی نگفته بود. هنوز شوک این حقیقت از بین نرفته بود که خودرویی مقابل کلبه توقف کرد و مردی ناشناس پشت در ایستاد. او با اطمینان گفت راه فراری باقی نمانده و آرام دستگیره در را پایین کشید.
صدای چرخیدن دستگیره در، سکوت سنگین کلبه را شکست. آرمان بیاختیار یک قدم به عقب رفت و نگاهش میان در چوبی و پیرمرد سرگردان ماند. برخلاف او، پیرمرد کوچکترین نشانی از ترس نداشت. تنها پرونده «ققنوس» را از روی میز برداشت، داخل صندوقچهای فلزی گذاشت و آن را زیر تختههای کف کلبه پنهان کرد.
سپس به آرامی گفت: «اگر هر اتفاقی افتاد، یادت باشد هیچوقت برای نجات من برنگردی.»
آرمان خواست چیزی بگوید، اما صدای ضربه محکمی روی در، حرف را در گلویش خشک کرد.
«سه ثانیه فرصت دارید در را باز کنید.»
پیرمرد نفس عمیقی کشید و برخلاف انتظار آرمان، قفل را باز کرد.
در با صدایی آرام کنار رفت.
مردی بلندقد با پالتوی مشکی وارد شد. موهای جوگندمی، چهرهای آرام و نگاه نافذش بیشتر به یک استاد دانشگاه شباهت داشت تا کسی که افراد مسلح همراهش باشند. پشت سر او چهار مرد دیگر وارد شدند و بیصدا اطراف کلبه را زیر نظر گرفتند.
مرد نگاهی کوتاه به آرمان انداخت و بعد رو به پیرمرد گفت:
«بیست سال فرار کافی نبود؟»
پیرمرد پاسخ داد:
«من فرار نکردم؛ منتظر روزی بودم که حقیقت خودش راهش را پیدا کند.»
لبخند محوی روی لبهای مرد نشست.
«حقیقت؟ حقیقت همان چیزی است که مردم باور میکنند، نه چیزی که روی چند برگ کاغذ نوشته شده باشد.»
او چند قدم جلو آمد و نگاهش روی صورت آرمان ثابت ماند.
«بالاخره پسر سامان را از نزدیک دیدم.»
آرمان بیاختیار پرسید:
«تو کی هستی؟»
مرد لحظهای سکوت کرد.
«اسم من اهمیتی ندارد. همه مرا با یک لقب میشناسند... کلاغ.»
شنیدن این نام باعث شد پیرمرد ناخودآگاه مشتش را گره کند.
«تو سالها پیش باید محاکمه میشدی.»
کلاغ با خونسردی شانه بالا انداخت.
«اگر عدالت وجود داشت، امروز اینجا نبودیم.»
فضای کلبه هر لحظه سنگینتر میشد. هیچکس اسلحهای نکشیده بود، اما همه میدانستند یک حرکت اشتباه کافی است تا همه چیز به خشونت کشیده شود.
کلاغ نگاهش را به اطراف چرخاند.
«پرونده را بده.»
پیرمرد بدون تردید گفت:
«دیر رسیدی.»
برای نخستین بار، لبخند از چهره کلاغ محو شد.
«یعنی آن را به او دادی؟»
نگاهش روی آرمان ثابت ماند.
آرمان چیزی نگفت، اما همین سکوت برای کلاغ کافی بود.
او آرام گفت:
«مثل پدرت هستی... همیشه سکوت میکرد تا دیگران اشتباه بزنند.»
آرمان دیگر نتوانست خودش را کنترل کند.
«پدرم را تو کشتی؟»
کلبه برای چند ثانیه در سکوت فرو رفت.
کلاغ مستقیم به چشمان او نگاه کرد و پاسخ داد:
«نه... اگر آن شب به حرفم گوش میداد، هنوز زنده بود.»
این جمله بیش از هر پاسخی ذهن آرمان را آشفته کرد. سالها تصور میکرد پدرش قربانی یک قتل برنامهریزیشده شده است، اما حالا برای نخستین بار کسی ادعا میکرد سامان خودش تصمیمی گرفته که به مرگش منتهی شده است.
پیرمرد با عصبانیت فریاد زد:
«دروغ نگو!»
کلاغ آرام خندید.
«اگر باور نمیکنی، از او بپرس آخرین کسی که سامان قبل از مرگش ملاقات کرد چه کسی بود.»
پیرمرد سکوت کرد.
همین سکوت، برای آرمان از هر پاسخی سنگینتر بود.
او با ناباوری به پیرمرد نگاه کرد.
«تو... آن شب پدرم را دیدی؟»
پیرمرد سرش را پایین انداخت.
«بله.»
«پس چرا هیچوقت چیزی نگفتی؟»
چند لحظه طول کشید تا پیرمرد جواب بدهد.
«چون اگر حقیقت را میگفتم، تو هم مثل پدرت کشته میشدی.»
آرمان احساس کرد همه چیز در حال فرو ریختن است. از لحظهای که وارد مهآباد شده بود، هر حقیقت تازه، حقیقت قبلی را زیر سؤال میبرد.
کلاغ از جیب پالتویش ساعت جیبی نقرهای بیرون آورد و آن را روی میز گذاشت.
«این ساعت متعلق به سامان است.»
آرمان آن را شناخت.
سالها پیش، پدرش همیشه همین ساعت را همراه داشت؛ ساعتی که بعد از مرگش هرگز پیدا نشد.
او ساعت را برداشت.
عقربهها روی ساعت ۹:۲۵ متوقف شده بودند.
دقیقاً همان ساعتی که ساعت بزرگ عمارت نقرهای روی آن ایستاده بود.
کلاغ گفت:
«اگر میخواهی بفهمی آن شب چه اتفاقی افتاد، ساعت را باز کن.»
آرمان درِ پشتی ساعت را گشود.
داخل آن، تکهای کاغذ بسیار کوچک تا شده بود.
با دستانی لرزان کاغذ را بیرون آورد.
روی آن تنها یک جمله نوشته شده بود:
«قاتل را در میان دشمنانت جستوجو نکن.»
آرمان چند بار جمله را خواند.
بعد آرام سرش را بالا آورد.
نگاهش میان کلاغ و پیرمرد میچرخید.
برای نخستین بار این احتمال در ذهنش شکل گرفت که شاید بزرگترین راز، نه بیرون از خانواده، بلکه در میان نزدیکترین افراد زندگیاش پنهان شده باشد.
در همان لحظه، یکی از مردان مسلح با عجله وارد کلبه شد.
«رئیس... خبر بدی داریم.»
کلاغ اخم کرد.
«چی شده؟»
مرد نفسزنان گفت:
«کسی وارد عمارت شده...»
«چه کسی؟»
«دکتر کامران وثوق.»
برای نخستین بار، رنگ از چهره کلاغ پرید.
او بدون اینکه حرف دیگری بزند، از کلبه خارج شد و افرادش با عجله دنبالش رفتند.
چند ثانیه بعد، صدای خودروها در دل جنگل محو شد.
آرمان به پیرمرد نگاه کرد.
«گفتی همه فکر میکنند دکتر وثوق مرده...»
پیرمرد آرام به سمت پنجره رفت و به تاریکی جنگل خیره شد.
«بله...»
سپس با صدایی که این بار لرزش آن کاملاً محسوس بود، ادامه داد:
«اما اگر خودش به عمارت برگشته باشد، یعنی زمان پنهان ماندن حقیقت به پایان رسیده است.»
آرمان برای نخستین بار با دکتر کامران وثوق روبهرو میشود.
راز توقف ساعت عمارت روی ۹:۲۵ فاش خواهد شد.
حقیقت شب مرگ سامان از زبان یکی از شاهدان روایت میشود.
پرونده ققنوس برای نخستین بار گشوده خواهد شد.
آرمان متوجه میشود یکی از نزدیکترین افراد زندگیاش سالها حقیقت را از او پنهان کرده است.