داستان کوتاه قسمت پانزدهم عمارت رازآلود (پایانی)

داستان کوتاه قسمت پانزدهم عمارت رازآلود (پایانی)

4 بازدید | تاریخ انتشار: پنج‌شنبه, 29 مرداد 1405

آرمان پس از پشت سر گذاشتن مسیرهای مخفی عمارت نقره‌ای، سرانجام به تالار مرکزی رسید؛ جایی که تمام اعضای باقی‌مانده انجمن کلاغ در آن حضور داشتند. داریوش که سال‌ها هدایت انجمن را برعهده داشت، تلاش کرد دفترچه سامان و اسناد محرمانه را به دست آورد تا گذشته برای همیشه دفن شود. لیلا، مادر آرمان، پس از سال‌ها زندگی پنهانی، حقیقت‌های تلخی را درباره مرگ ساختگی خود و فعالیت‌های پدر آرمان فاش کرد. جلال و دکتر کامران وثوق نیز اعتراف کردند که سال‌ها برای محافظت از آرمان سکوت کرده‌اند. درست زمانی که همه تصور می‌کردند حقیقت آشکار شده است، مردی وارد تالار شد که جلال قسم می‌خورد بیست سال پیش جنازه‌اش را با چشم خود دیده است...

فهرست مطالب

چند ثانیه هیچ‌کس حرفی نزد.

صدای قدم‌های مرد ناشناس در تالار می‌پیچید و هر قدمش، سکوت سنگین عمارت را سنگین‌تر می‌کرد.

او آرام کلاهش را برداشت.

موهایش کاملاً سفید شده بود، اما چهره‌اش برای جلال آشنا بود.

لب‌های جلال لرزید.

«کامران...»

دکتر وثوق سرش را پایین انداخت.

«نه...»

مرد لبخند تلخی زد.

«اسم من کامران نیست.»

همه با تعجب به او خیره شدند.

مرد ادامه داد:

«اسم واقعی من سهراب است... برادر بزرگ‌تر سامان.»

آرمان احساس کرد زمین زیر پایش خالی شد.

«پدرم هیچ‌وقت نگفته بود برادری دارد...»

سهراب آهسته پاسخ داد:

«چون مجبور بود.»

او به سمت میز سنگی رفت و پوشه‌ای چرمی را روی آن گذاشت.

داخل پوشه، شناسنامه، عکس‌های قدیمی و چند نامه قرار داشت.

یکی از عکس‌ها چهار مرد جوان را کنار عمارت نقره‌ای نشان می‌داد.

سامان.

جلال.

کامران وثوق.

و سهراب.

همان مردی که همه تصور می‌کردند سال‌ها پیش کشته شده است.

سهراب نفس عمیقی کشید.

«آن شب که همه فکر کردند من کشته شده‌ام، سامان کمک کرد فرار کنم. اگر می‌ماندم، انجمن مرا می‌کشت. از همان روز قرار شد همه تصور کنند مرده‌ام تا بتوانم بیرون از کشور مدارک انجمن را جمع‌آوری کنم.»

داریوش با عصبانیت فریاد زد:

«دروغ است!»

اما این بار کسی حرفش را باور نکرد.

سهراب کیف کوچکی را باز کرد.

داخل آن ده‌ها حافظه، فیلم، قرارداد و سند بانکی قرار داشت.

«بیست سال تمام، تمام فعالیت‌های انجمن را جمع کردم. تمام کسانی که از این انجمن برای ثروت، قاچاق آثار تاریخی، زمین‌خواری و قتل استفاده کردند، در این اسناد هستند.»

داریوش اسلحه‌اش را بیرون کشید.

«هیچ‌کس از اینجا زنده بیرون نمی‌رود.»

اما پیش از آنکه ماشه را بکشد، صدای آژیر پلیس در جنگل پیچید.

داریوش لحظه‌ای مکث کرد.

لیلا لبخند زد.

«خیلی دیر رسیدی.»

داریوش با تعجب نگاهش کرد.

«تو...»

«از همان لحظه‌ای که آرمان وارد عمارت شد، ما می‌دانستیم تو همه حرکاتش را زیر نظر داری. برای همین، نسخه‌ای از تمام مدارک را دکتر وثوق از طریق شخص دیگری به دادستانی فرستاد.»

چهره داریوش در هم شکست.

سال‌ها نقشه کشیده بود.

اما این بار خودش گرفتار همان نقشه شده بود.

او تلاش کرد از راهروی پشتی فرار کند.

آرمان دنبالش رفت.

راهرو به پشت‌بام عمارت ختم می‌شد.

باران دوباره شروع شده بود.

داریوش کنار لبه بام ایستاد.

«فکر می‌کنی با گرفتن من همه‌چیز تمام می‌شود؟»

آرمان آرام گفت:

«نه... اما از اینجا به بعد، حقیقت خودش راهش را پیدا می‌کند.»

داریوش لبخندی زد.

«انجمن کلاغ هیچ‌وقت نمی‌میرد.»

همین که خواست قدمی عقب برود، سنگ‌های فرسوده زیر پایش شکست.

تعادلش را از دست داد.

آرمان دستش را به سمت او دراز کرد.

«دستم را بگیر!»

داریوش چند ثانیه به دست آرمان نگاه کرد.

چشمانش پر از پشیمانی شده بود.

اما غرورش اجازه نداد.

دستش را عقب کشید.

لحظه‌ای بعد، از لبه بام سقوط کرد.

صدای برخورد جسمش با سنگفرش حیاط، پایان بیست سال فرار و خیانت بود.

چند دقیقه بعد، نیروهای پلیس وارد عمارت شدند.

جلال، لیلا و دکتر وثوق همه اسناد را تحویل دادند.

بازداشت‌ها از همان شب آغاز شد.

طی هفته‌های بعد، نام بسیاری از افراد بانفوذ در پرونده انجمن کلاغ منتشر شد.

افرادی که سال‌ها پشت ظاهر محترم خود پنهان شده بودند.

اما نام سامان هرگز در میان متهمان دیده نشد.

تحقیقات نشان داد او سال‌ها پیش تصمیم گرفته بود انجمن را از درون نابود کند و همین تصمیم، دلیل مرگش شده بود.

چند ماه بعد...

ویرانه‌های عمارت نقره‌ای با حکم دادگاه تخریب شد.

به جای آن، یادبودی کوچک ساخته شد که روی سنگ ورودی آن تنها یک جمله حک شده بود:

«حقیقت شاید دیر آشکار شود، اما هرگز برای همیشه دفن نمی‌شود.»

آرمان آخرین بار کنار همان سنگ ایستاد.

دفترچه پدرش را بست.

آن را به آرشیو ملی سپرد تا نسل‌های بعد بدانند چگونه طمع، قدرت و سکوت می‌تواند زندگی انسان‌ها را نابود کند.

او دیگر برای پیدا کردن حقیقت زندگی نمی‌کرد.

حقیقت را پیدا کرده بود.

حالا وقت آن بود که زندگی تازه‌ای را آغاز کند؛ زندگی‌ای که دیگر زیر سایه رازهای عمارت نقره‌ای قرار نداشت.

باد آرام از میان درختان قدیمی مه‌آباد عبور کرد.

برای نخستین بار، سکوت روستا ترسناک نبود.

آرامش داشت.

و با بسته شدن آخرین صفحه دفترچه سامان، پرونده عمارت نقره‌ای نیز برای همیشه بسته شد.

نظرات شما درباره داستان کوتاه قسمت پانزدهم عمارت رازآلود (پایانی)
امتیاز: