آرمان، پیرمرد و دکتر کامران وثوق پس از انفجار عمارت نقرهای دریافتند که بخش زیادی از ساختمان بهصورت عمدی تخریب شده و راز اصلی همچنان دستنخورده باقی مانده است. آنها از طریق کلیسایی متروکه وارد مجموعهای زیرزمینی شدند؛ مکانی که مقر واقعی انجمن کلاغ بود. در آنجا آرمان با دیواری از تصاویر اعضای قدیمی انجمن روبهرو شد و متوجه شد حتی درباره مرگ پدرش نیز تردیدهایی وجود داشته است. در اتاق کنترل زیرزمین، مردی ناشناس که از حضور آنها خبر داشت، پروندهای با نام آرمان روی میز گذاشت و ادعا کرد پروژه «ققنوس» نه با مرگ سامان، بلکه از روز تولد آرمان آغاز شده است. این جمله، معمایی تازه را پیش روی آرمان قرار داد؛ معمایی که میتوانست تمام گذشتهاش را زیر سؤال ببرد.
آرمان نگاهش را از روی پوشه برنداشت. نام خودش با حروف درشت روی جلد نقش بسته بود و پایین آن، مهر قرمزرنگی دیده میشد که روی آن نوشته بود: «سطح محرمانه؛ فقط برای اعضای شورای دوازده نفره.»
برای لحظهای هیچکس حرفی نزد. تنها صدای آرام فنهای اتاق کنترل شنیده میشد. مانیتورها همچنان تصاویر زنده اطراف عمارت، جنگل و جادههای ورودی مهآباد را نمایش میدادند.
مرد ناشناس با خونسردی گفت:
«بازش کن.»
آرمان دستش را روی پوشه گذاشت، اما قبل از آنکه آن را باز کند، دکتر وثوق جلو آمد و پوشه را از روی میز برداشت.
«نه... هنوز وقتش نیست.»
مرد لبخند کمرنگی زد.
«کامران، هنوز هم مثل گذشته فکر میکنی میتوانی زمان را کنترل کنی؟ حقیقت دیر یا زود خودش را نشان میدهد.»
دکتر وثوق پوشه را روی میز گذاشت، اما آن را باز نکرد.
«قبل از هر چیز، باید بداند تو چه کسی هستی.»
مرد لحظهای سکوت کرد. سپس عینکش را از روی صورت برداشت و روی میز گذاشت.
«اسم من فرهاد کیانی است.»
آرمان این نام را هرگز نشنیده بود، اما واکنش پیرمرد چیز دیگری میگفت. رنگ صورتش پرید و بیاختیار یک قدم عقب رفت.
«تو... سالها پیش از انجمن اخراج شدی.»
فرهاد لبخندی تلخ زد.
«نه... من فرار کردم. چون فهمیدم انجمن دیگر دنبال محافظت از حقیقت نیست؛ دنبال قدرت است.»
او به سمت یکی از مانیتورها رفت و تصویری را روی صفحه بزرگ اتاق انداخت. تصویر مربوط به دوربینی قدیمی بود که تاریخ آن به بیست سال قبل برمیگشت.
فیلم سیاهوسفید و پر از نویز بود، اما عمارت نقرهای بهوضوح دیده میشد.
فرهاد تصویر را متوقف کرد.
«این آخرین فیلمی است که قبل از ناپدید شدن سامان ضبط شد.»
آرمان ناخودآگاه جلو رفت.
تصویر دوباره به حرکت درآمد.
پدرش از در اصلی عمارت خارج شد و به سمت حیاط رفت. چند ثانیه بعد، مرد دیگری نیز از ساختمان بیرون آمد.
چهرهاش مشخص نبود، اما قد و قامتش کاملاً آشنا به نظر میرسید.
آرمان زیر لب گفت:
«این... کلاغه؟»
فرهاد سرش را تکان داد.
«نه.»
فیلم چند ثانیه جلوتر رفت.
مرد دوم چیزی را به سامان داد؛ شیئی کوچک که شبیه همان ساعت جیبی بود. سپس هر دو از قاب دوربین خارج شدند.
تصویر ناگهان قطع شد.
دکتر وثوق آهسته گفت:
«بقیه فیلم پاک شده.»
فرهاد با لبخندی معنیدار پاسخ داد:
«نه... پاک نشده.»
او صفحهکلید را لمس کرد و فیلم از زاویهای دیگر ادامه پیدا کرد.
این بار دوربین داخل عمارت بود.
سامان وارد سالن اصلی شد و مستقیم به سمت ساعت بزرگ دیواری رفت. درِ شیشهای ساعت را باز کرد و چیزی را داخل آن قرار داد.
آرمان بیاختیار به یاد ساعت متوقفشده روی ۹:۲۵ افتاد.
اما ناگهان اتفاقی افتاد که هیچکدام انتظارش را نداشتند.
در تصویر، پسربچهای وارد سالن شد.
حدود هفت سال داشت.
چند لحظه کنار سامان ایستاد.
سامان خم شد، چیزی در گوش او گفت و دستش را روی شانهاش گذاشت.
آرمان نفسش بند آمد.
آن کودک خودش بود.
تصویر واضحتر شد.
برای اولین بار، بخشی از خاطرهای که سالها در ذهنش گم شده بود، دوباره زنده شد.
صدای پدرش را میشنید.
«اگر روزی من نبودم، یادت باشد فقط به چیزی اعتماد کنی که با چشم خودت میبینی... نه به حرف آدمها.»
ناگهان تصویر دوباره پر از نویز شد.
فیلم به پایان رسید.
آرمان دستش را روی پیشانیاش گذاشت.
تکههایی از خاطرات کودکی، یکی پس از دیگری به ذهنش بازمیگشت.
راهرویی تاریک...
صدای آژیر...
دست گرم پدرش...
و مردی که در انتهای راهرو ایستاده بود.
او ناگهان سرش را بلند کرد.
«من اون مرد رو دیده بودم...»
همه نگاهها به سمت او برگشت.
«همون شب... داخل عمارت.»
دکتر وثوق آرام پرسید:
«چهرهاش یادت میاد؟»
آرمان چشمهایش را بست.
تصویر هنوز واضح نبود.
فقط یک انگشتر بزرگ نقرهای را به خاطر میآورد که روی دست مرد بود.
روی انگشتر، نشان یک کلاغ حک شده بود.
فرهاد با شنیدن این جمله، نفس عمیقی کشید.
«پس حافظهات داره برمیگرده.»
او کشوی میز را باز کرد و پوشه دیگری بیرون آورد.
برخلاف پرونده قبلی، این یکی بسیار قدیمیتر به نظر میرسید.
روی جلد آن نوشته شده بود:
پرونده سامان نیکفر
فرهاد آن را باز کرد.
اولین صفحه، گزارش پزشکی قانونی بود.
اما چیزی عجیب به چشم میخورد.
در قسمت مربوط به شناسایی جسد، نام سامان خط خورده بود و با خودکار قرمز، جملهای در حاشیه نوشته شده بود:
«هویت جسد قطعی نیست.»
آرمان با ناباوری به برگه خیره ماند.
«یعنی... هیچوقت مطمئن نبودن جسدی که دفن شده، متعلق به پدرم بوده؟»
دکتر وثوق آرام گفت:
«نه.»
پیرمرد ادامه داد:
«ما سالها این احتمال را بررسی کردیم، اما هیچ مدرکی پیدا نکردیم.»
فرهاد پوشه را بست.
«مدرکش پیدا شده...»
او به یکی از مانیتورها اشاره کرد.
تصویر زنده دوربین ورودی زیرزمین روی صفحه ظاهر شد.
چند مرد مسلح در حال پایین آمدن از پلهها بودند.
در میان آنها، کلاغ دیده میشد.
اما نفری که کنار او راه میرفت، باعث شد خون در رگهای آرمان یخ بزند.
مرد، کت قهوهای بلندی به تن داشت.
چهرهاش کاملاً مشخص بود.
دقیقاً همان صورتی که سالها در قاب عکس خانهشان دیده بود.
آرمان با صدایی لرزان گفت:
«غیرممکنه...»
دکتر وثوق آرام زمزمه کرد:
«پس بالاخره پیداش کردند...»
آرمان هنوز چشم از مانیتور برنداشته بود.
«اون...»
هیچکس حرفش را قطع نکرد.
چند ثانیه بعد، او جملهای را بر زبان آورد که سکوت سنگینی بر اتاق حاکم کرد.
«اون... خود پدرمه.»
هیچکس چیزی نگفت.
فقط تصویر مردی روی مانیتور دیده میشد که همراه کلاغ، آرام به سمت درِ فولادی اتاق کنترل قدم برمیداشت.
آیا مردی که روی مانیتور دیده میشود واقعاً سامان است؟
دلیل ناپدید شدن بیستساله پدر آرمان چه بوده است؟
رویارویی آرمان با مردی که تصور میکرد سالها پیش مرده، چگونه رقم میخورد؟
راز اصلی پروژه ققنوس برای نخستین بار فاش میشود.
یکی از شخصیتهای اصلی داستان، تصمیمی میگیرد که سرنوشت همه را تغییر میدهد.