داستان کوتاه قسمت سیزدهم عمارت رازآلود

داستان کوتاه قسمت سیزدهم عمارت رازآلود

5 بازدید | تاریخ انتشار: یکشنبه, 29 شهریور 1405

آرمان، سامان، جلال و دکتر وثوق با استفاده از کلید قدیمی وارد خزانه مخفی عمارت نقره‌ای شدند؛ مکانی که ده‌ها سال از چشم همه پنهان مانده بود. در میان اسناد و صندوق‌های قدیمی، پاکتی مهر و موم شده پیدا شد که تنها نام آرمان روی آن نوشته شده بود. درست زمانی که او مهر نامه را شکست، انفجار شدیدی عمارت را لرزاند و مشخص شد افراد انجمن برای ورود به خزانه دیوارهای بیرونی را منفجر کرده‌اند. اما آنچه همه را شوکه کرد، نخستین جمله نامه بود؛ جمله‌ای که از بزرگ‌ترین دروغ زندگی آرمان خبر می‌داد و او را در بهت فرو برد.

فهرست مطالب

دست‌های آرمان می‌لرزید.

کاغذ قدیمی میان انگشتانش خش‌خش می‌کرد و سکوت خزانه چنان سنگین شده بود که صدای نفس کشیدن افراد نیز به‌وضوح شنیده می‌شد. سامان چند قدم جلو آمد، اما جرئت نداشت چیزی بپرسد.

آرمان نگاهش را دوباره به نامه دوخت و ادامه آن را با صدای بلند خواند.

«اگر این نامه را می‌خوانی، یعنی زمان آن رسیده که حقیقت را بدون هیچ پرده‌ای بدانی. سامان تو را با تمام وجود دوست داشت، اما او هرگز پدر بیولوژیکی تو نبود.»

جمله مانند پتکی بر سر همه فرود آمد.

سامان آرام چشمانش را بست. گویی سال‌ها منتظر فرا رسیدن چنین لحظه‌ای بود.

آرمان با ناباوری به او خیره شد.

«یعنی... این حقیقت دارد؟»

سامان پس از چند ثانیه سکوت، سرش را پایین انداخت.

«بله...»

صدایش آرام و شکسته بود.

«اما تمام این سال‌ها، حتی یک روز هم تو را کمتر از فرزند خودم دوست نداشتم.»

ذهن آرمان آشفته شده بود. خاطرات کودکی، روزهای مدرسه، لحظه‌هایی که سامان دستش را گرفته بود، همه مانند فیلمی از برابر چشمانش عبور می‌کرد.

او دوباره به نامه نگاه کرد.

در ادامه نوشته شده بود:

«پدرت یکی از اعضای نخستین شورای انجمن بود؛ مردی که نامش از تمام اسناد حذف شد تا کسی هرگز به رد او نرسد. او برای نجات خانواده‌اش، هویت خود را قربانی کرد.»

دکتر وثوق آرام زمزمه کرد:

«پس حدسم درست بود...»

جلال به دیوار تکیه داد و با صدایی گرفته گفت:

«بیست و پنج سال پیش، ما چهار نفر تصمیم گرفتیم حقیقت را دفن کنیم. فکر می‌کردیم این تنها راه نجات یک کودک است.»

آرمان دیگر نمی‌توانست آرام بماند.

«اسمش چه بود؟»

هیچ‌کس پاسخ نداد.

او با صدایی بلندتر پرسید:

«اسم پدر واقعی من چه بود؟»

جلال به نامه اشاره کرد.

«جواب آنجا نوشته شده است.»

آرمان نفس عمیقی کشید و خطوط بعدی را خواند.

اما ناگهان صدای گلوله‌ای از بیرون خزانه به گوش رسید. یکی از قفسه‌های چوبی فرو ریخت و گردوغبار همه‌جا را پوشاند.

داریوش از پشت در سنگی فریاد زد:

«آرمان! اگر می‌خواهی حقیقت را کامل بدانی، نامه را باور نکن!»

سامان با عصبانیت جواب داد:

«ساکت شو!»

داریوش خندید.

«هنوز هم فکر می‌کنی تنها یک حقیقت وجود دارد؟»

این جمله ذهن آرمان را به هم ریخت.

اگر داریوش راست می‌گفت، آیا ممکن بود نامه هم بخشی از یک بازی قدیمی باشد؟

جلال به سمت صندوق رفت و پوشه‌ای چرمی بیرون آورد.

روی جلد آن فقط یک کلمه نوشته شده بود:

نسب‌نامه

او پوشه را باز کرد.

داخل آن، شناسنامه‌های قدیمی، عکس‌های خانوادگی و چند سند رسمی قرار داشت.

یکی از عکس‌ها، مردی حدود سی‌وپنج ساله را نشان می‌داد که کودکی چندماهه را در آغوش گرفته بود.

آرمان با دیدن چهره مرد خشکش زد.

شباهت عجیبی میان آن مرد و خودش وجود داشت.

همان فرم صورت.

همان رنگ چشم.

همان لبخند.

جلال عکس را به دست او داد.

«این مرد را خوب نگاه کن.»

آرمان زیر لب گفت:

«او...»

جلال ادامه داد:

«این، پدر واقعی توست.»

آرمان هنوز از شوک خارج نشده بود که دکتر وثوق پوشه دیگری را باز کرد.

در میان اسناد، گزارشی پزشکی قرار داشت که تاریخ آن به شب مرگ مادر آرمان برمی‌گشت.

وثوق بعد از چند لحظه مطالعه، رنگش پرید.

«نه...»

سامان با نگرانی پرسید:

«چی شده؟»

دکتر وثوق برگه را بالا گرفت.

«گزارش کالبدشکافی جعلی بوده است.»

همه با تعجب به او نگاه کردند.

او ادامه داد:

«مادر آرمان در آن شب کشته نشده بود...»

انگار زمان برای لحظه‌ای متوقف شد.

آرمان احساس کرد توان ایستادن ندارد.

«یعنی... مادرم...»

وثوق آرام سرش را تکان داد.

«طبق این مدارک، او بعد از آن شب زنده بوده است.»

در همان لحظه، انفجار دیگری رخ داد.

ترک عمیقی روی دیوار خزانه افتاد.

از شکاف دیوار، صدای داریوش شنیده شد.

«اگر می‌خواهید او را پیدا کنید، فقط پنج دقیقه وقت دارید.»

جلال بی‌اختیار به ساعت جیبی قدیمی داخل صندوق نگاه کرد.

درِ ساعت را باز کرد.

داخل آن، به‌جای عکس، تکه‌ای نقشه مخفی قرار داشت.

او با نگرانی گفت:

«نه...»

سامان پرسید:

«چی شده؟»

جلال نقشه را مقابل نور گرفت.

«این فقط نیمی از نقشه است...»

«نیم دیگرش کجاست؟»

جلال نگاهش را مستقیم به آرمان دوخت.

«تمام این سال‌ها... همراه خودت بوده است.»

آرمان با تعجب گفت:

«من؟»

جلال به گردنبند کوچکی اشاره کرد که از کودکی همیشه به گردن آرمان بود؛ گردنبندی که سامان هرگز اجازه نداده بود آن را از گردنش باز کند.

سامان آهسته گفت:

«وقت آن رسیده که بدانی چرا هیچ‌وقت اجازه ندادم این گردنبند را کنار بگذاری.»

آرمان دستش را روی گردنبند گذاشت.

برای اولین بار متوجه شد پشت آن، شیار بسیار ظریفی وجود دارد؛ شیارى که هرگز پیش از این ندیده بود.

آنچه در قسمت بعد خواهید خواند

  • داخل گردنبند قدیمی آرمان چه رازی پنهان شده است؟

  • پدر واقعی آرمان چه کسی بوده و چرا نامش از تمام اسناد حذف شده است؟

  • آیا مادر آرمان هنوز زنده است؟

  • داریوش چگونه از رازهای خزانه باخبر است؟

  • نقشه مخفی عمارت، آرمان را به چه مکانی هدایت خواهد کرد؟

نظرات شما درباره داستان کوتاه قسمت سیزدهم عمارت رازآلود
امتیاز: