آرمان با خواندن نامه پدرش متوجه شد سامان، با وجود تمام سالهایی که از او مراقبت کرده، پدر واقعیاش نیست. در همان نامه مشخص شد هویت پدر اصلی آرمان سالها از تمام اسناد انجمن حذف شده و رازهای زیادی درباره گذشته خانواده او پنهان مانده است. دکتر وثوق نیز با بررسی مدارک موجود در خزانه فاش کرد که گزارش مرگ مادر آرمان جعلی بوده و او احتمالاً پس از آن حادثه زنده مانده است. در میان اسناد، ساعت جیبی قدیمی و نقشهای ناقص پیدا شد که جلال فهمید نیمه دیگر آن داخل گردنبندی پنهان شده که آرمان از کودکی همیشه به گردن داشته است. در حالی که افراد انجمن دیوارهای خزانه را تخریب میکردند، آرمان برای نخستین بار متوجه شیار مخفی پشت گردنبندش شد.
صدای ترک برداشتن دیوارهای خزانه هر لحظه بلندتر میشد. گرد و غبار از سقف فرو میریخت و فضای زیرزمین بوی سنگ نمخورده گرفته بود. جلال با نگرانی به دیوار نگاه کرد و گفت:
«بیشتر از چند دقیقه فرصت نداریم.»
آرمان گردنبند را از گردنش باز کرد. زنجیر آن سالها روی گردنش مانده بود و هیچوقت حتی به ذهنش نرسیده بود که چیزی بیش از یک یادگار خانوادگی باشد.
جلال ساعت جیبی قدیمی را کنار گردنبند گذاشت و گفت:
«این دو برای هم ساخته شدهاند.»
او نوک کلید برنجی را داخل شیار باریک پشت گردنبند فرو برد. صدای ظریفی شنیده شد و در کوچک گردنبند آرام باز شد.
داخل آن، تکهای بسیار نازک از پوست آهو قرار داشت که چند بار تا شده بود.
آرمان با احتیاط آن را بیرون آورد.
وقتی پوست قدیمی باز شد، خطوطی کمرنگ روی آن نمایان شد؛ خطوطی که ادامه همان نقشه داخل ساعت جیبی بودند.
دکتر وثوق دو تکه نقشه را کنار هم قرار داد.
پس از چند لحظه سکوت، خطوط کاملاً به یکدیگر متصل شدند و تصویری کامل از عمارت نقرهای شکل گرفت؛ اما چیزی در نقشه وجود داشت که هیچکس انتظارش را نداشت.
زیر ساختمان اصلی، تنها یک خزانه مشخص نشده بود.
در عمق بیشتری از زمین، تالاری بزرگ با نماد کلاغ طراحی شده بود که هیچ راه ورودی برای آن دیده نمیشد.
سامان با ناباوری گفت:
«پس تمام این سالها... ما فقط لایه اول عمارت را دیده بودیم.»
جلال آرام سر تکان داد.
«خزانه واقعی پایینتر از اینجاست.»
در گوشه نقشه جملهای با جوهر کمرنگ نوشته شده بود:
«کلید آخر در جایی قرار دارد که نخستین خون بر زمین ریخت.»
آرمان بارها جمله را خواند، اما معنی آن را متوجه نشد.
ناگهان جلال به فکر فرو رفت.
چند ثانیه بعد، رنگ چهرهاش تغییر کرد.
«حیاط شمالی...»
سامان با تعجب پرسید:
«منظورت چاه سنگی است؟»
جلال پاسخ داد:
«اولین قتل انجمن همانجا اتفاق افتاد.»
سکوت سنگینی میان آنها حاکم شد.
آرمان احساس کرد هرچه بیشتر حقیقت را کشف میکند، گذشته تاریکتر از چیزی میشود که تصور میکرد.
در همین لحظه، صدای مهیبی از پشت در سنگی بلند شد.
ترک بزرگی روی دیوار افتاد.
داریوش از آن سوی دیوار فریاد زد:
«اگر دیر بجنبید، هیچکدام زنده از اینجا بیرون نمیروید.»
جلال با عصبانیت جواب داد:
«تو فقط به دنبال قدرتی هستی که حتی از وجودش هم خبر نداری.»
داریوش خندید.
«قدرت؟ نه... من دنبال چیزی هستم که بنیانگذار انجمن برای نسل بعد پنهان کرد.»
آرمان با شنیدن این جمله دوباره به نقشه نگاه کرد.
کنار تالار مخفی، نشانی شبیه خورشید حک شده بود.
او قبلاً این علامت را دیده بود.
چند لحظه فکر کرد تا ناگهان تصویر یکی از شیشههای رنگی طبقه دوم عمارت در ذهنش زنده شد.
همان نقش خورشید.
«جلال... این علامت روی پنجره اتاق پدرم هم بود.»
جلال با تعجب گفت:
«مطمئنی؟»
«کاملاً.»
جلال بیدرنگ نقشه را جمع کرد.
«پس ورودی اصلی از زیرزمین نیست. این نقشه مسیر خروج را نشان میدهد، نه مسیر ورود.»
دکتر وثوق با دقت به نقشه نگاه کرد و حرف او را تأیید کرد.
«حق با جلال است. اگر از این مسیر برویم، مستقیم وارد تله قدیمی انجمن میشویم.»
همان لحظه، در سنگی خزانه با صدایی سهمگین فرو ریخت.
گرد و غبار تمام اتاق را پر کرد.
چند مرد مسلح وارد شدند و پشت سر آنها، داریوش با قدمهایی آرام وارد خزانه شد.
اما نگاهش به صندوقها نبود.
مستقیم به گردنبند آرمان خیره شده بود.
لبخندی زد و گفت:
«بالاخره آن را پیدا کردی.»
آرمان گردنبند را در مشت فشرد.
«تو از اول دنبال این بودی؟»
داریوش آرام سر تکان داد.
«نه... من دنبال چیزی هستم که داخل آن نوشته نشده.»
این جمله همه را متعجب کرد.
داریوش ادامه داد:
«گردنبند فقط نقشه نیست. اگر آن را زیر نور کامل ماه باز کنی، نوشته دیگری روی آن ظاهر میشود؛ نوشتهای که محل واقعی تالار زیرزمینی را مشخص میکند.»
سامان اسلحهاش را به سمت او گرفت.
«از کجا این را میدانی؟»
داریوش لحظهای سکوت کرد.
سپس با صدایی آرام گفت:
«چون این گردنبند، پیش از آنکه به گردن آرمان بیفتد... متعلق به مادرم بود.»
هیچکس انتظار شنیدن چنین جملهای را نداشت.
آرمان با ناباوری به او خیره شد.
اگر حرف داریوش حقیقت داشت، یعنی میان او و آرمان ارتباطی وجود داشت که هیچکس تاکنون از آن سخنی نگفته بود.
پیش از آنکه کسی فرصت سؤال کردن پیدا کند، صدای زنگ قدیمی عمارت از طبقه بالا به گوش رسید.
صدایی که سالها خاموش مانده بود.
جلال رنگش پرید و زیر لب گفت:
«نه...»
سامان پرسید:
«این زنگ یعنی چه؟»
جلال با صدایی لرزان پاسخ داد:
«فقط یک نفر میتواند این زنگ را به صدا دربیاورد...»
«چه کسی؟»
جلال نگاهش را به سقف دوخت.
«وارث واقعی عمارت نقرهای.»
در همان لحظه، صدای قدمهای آرام شخصی از راهپلههای سنگی به گوش رسید.
همه نگاهها به سمت ورودی خزانه برگشت.
سایه زنی با لباس بلند و شالی تیره روی پلهها ظاهر شد.
او هنوز وارد نور نشده بود، اما صدایش بهوضوح در خزانه پیچید.
«دیگر وقت تمام کردن این بازی رسیده است...»
آرمان با شنیدن آن صدا خشکش زد.
این صدا را قبلاً فقط در خاطرات بسیار دور کودکی شنیده بود.
زن ناشناسی که وارد عمارت شده، چه هویتی دارد؟
آیا صدایی که آرمان شنید، متعلق به مادر اوست؟
رابطه واقعی داریوش با خانواده آرمان چیست؟
تالار مخفی عمارت چگونه پیدا خواهد شد؟
آیا انجمن کلاغ پیش از آشکار شدن حقیقت، برای همیشه از هم خواهد پاشید؟