آرمان پس از فرار از عمارت نقرهای، با کمک پیرمردی ناشناس از راهروی مخفی به زیرزمین عمارت رسید. پیرمرد که نامش هنوز فاش نشده بود، از ارتباط دیرینه خود با پدر آرمان سخن گفت و او را با بخش دیگری از حقیقت آشنا کرد. دفترچه خاطرات سامان نشان میداد که مردی به نام «دکتر کامران وثوق» میتواند راز مرگ او را آشکار کند؛ مردی که همه تصور میکردند سالها پیش جان باخته است. در میان وسایل پنهانشده، مدالی با نشان یک کلاغ و نامهای مهر و موم شده نیز پیدا شد؛ نامهای که روی آن نوشته شده بود: «این نامه را زمانی باز کن که دیگر به هیچکس اعتماد نداشته باشی.» درست زمانی که آرمان تصمیم گرفت پاکت را باز کند، برق مهمانخانه قطع شد و صدای شکستن شیشه از طبقه پایین به گوش رسید.
صدای شکستن شیشه، سکوت مهمانخانه را در هم شکست. برای چند ثانیه همهجا در تاریکی مطلق فرو رفت و تنها صدای وزش باد از میان پنجرههای قدیمی شنیده میشد. آرمان بیاختیار از جا بلند شد و نامه را در جیب داخلی کت خود گذاشت. پیرمرد دستش را گرفت و با لحنی جدی گفت: «نه... هنوز وقت باز کردنش نیست.»
از طبقه پایین صدای دویدن چند نفر به گوش میرسید. صاحب مهمانخانه چیزی را با صدای بلند فریاد زد، اما کلماتش واضح نبود. چند لحظه بعد، نور چراغقوهای از زیر در اتاق دیده شد. کسی درست پشت در ایستاده بود.
آرمان نفسش را حبس کرد. پیرمرد با اشاره از او خواست هیچ صدایی تولید نکند. صدای دستگیره آمد، اما در باز نشد. مرد پشت در چند بار آن را امتحان کرد و سپس صدای خشدارش در راهرو پیچید.
«اتاق آخر رو هم بگردید... گفته بودن همینجاست.»
قدمها آرام دور شدند، اما هیچکدام از آنها جرئت نکردند از جایشان تکان بخورند. حدود یک دقیقه بعد، پیرمرد آهسته پرده را کنار زد و از پنجره به بیرون نگاه کرد. سه خودروی مشکی هنوز مقابل مهمانخانه پارک بودند و دو نفر در حیاط قدم میزدند.
او زیر لب گفت: «از چیزی مطمئن شدهاند... وگرنه اینهمه نیرو نمیآوردند.»
آرمان دیگر طاقت نیاورد و نامه را از جیبش بیرون کشید.
«اگر قرار باشد تا صبح منتظر بمانیم، شاید دیگر فرصتی برای خواندنش نداشته باشیم.»
پیرمرد چند لحظه سکوت کرد. سپس آرام سرش را تکان داد.
«بازش کن.»
مهر مومی پاکت با کوچکترین فشار شکست. کاغذی تاخورده داخل آن قرار داشت. برخلاف دفترچه، این بار دستخط سامان عجولانه و نامنظم بود؛ انگار هنگام نوشتن فرصت زیادی نداشته است.
«آرمان...
اگر این نامه به دست تو رسیده، یعنی کسانی که سالها دنبالم بودند، حالا سراغ تو آمدهاند. آنها دنبال پول یا اسناد معمولی نیستند. چیزی که میخواهند، پروندهای است که من هرگز تحویلشان ندادم.»
آرمان مکث کرد و ادامه نامه را خواند.
«آن پرونده ثابت میکند یکی از بنیانگذاران انجمن کلاغ، هنوز زنده است. کسی که مرگش بیست سال پیش صحنهسازی شد. اگر حقیقت فاش شود، بسیاری از افراد قدرتمند همه چیزشان را از دست خواهند داد.»
آرمان با تعجب به پیرمرد نگاه کرد.
«منظورش همان مردی است که پشت پنجره عمارت دیدیم؟»
پیرمرد پاسخی نداد، اما رنگ چهرهاش نشان میداد حدس آرمان درست است.
در انتهای نامه، آدرسی نوشته شده بود.
«آسیاب سنگی رودخانه سیاه.»
پیرمرد به محض دیدن نام آن مکان، آه عمیقی کشید.
«سالهاست کسی آنجا نمیرود.»
آرمان پرسید: «چرا؟»
«چون آخرین باری که اعضای انجمن آنجا جمع شدند، دو نفر ناپدید شدند و هیچوقت برنگشتند.»
همین لحظه صدای کوبیده شدن درِ ورودی مهمانخانه بلند شد. یکی از مردان با صدایی خشن فریاد زد:
«پلیس هستیم... در را باز کنید.»
پیرمرد با تلخی خندید.
«اگر پلیس بودند، اسمشان را میگفتند.»
آنها از پنجره پشتی اتاق بیرون رفتند و وارد کوچه باریکی شدند که به جنگل میرسید. باران دوباره شروع شده بود و شاخههای درختان زیر باد تکان میخوردند. چند صد متر دورتر، چراغهای مهمانخانه هنوز دیده میشد، اما صدای فریاد مردها هر لحظه ضعیفتر میشد.
پس از حدود نیم ساعت پیادهروی، به کلبهای متروکه در دل جنگل رسیدند. پیرمرد در چوبی را باز کرد و فانوس کوچکی را روشن کرد. فضای داخل کلبه ساده بود؛ یک میز، دو صندلی و قفسهای پر از پروندههای قدیمی.
آرمان نگاهش روی عکس قابشدهای ثابت ماند که روی دیوار نصب شده بود.
در عکس، چهار مرد کنار هم ایستاده بودند.
همان چهار نفری که تصویرشان داخل دفترچه دیده میشد.
اما این بار چهره نفر چهارم با جوهر پوشانده نشده بود.
آرمان چند قدم جلو رفت.
صورت مرد را به دقت نگاه کرد.
احساس کرد قبلاً او را جایی دیده است.
ذهنش میان خاطرات کودکی جستوجو میکرد تا اینکه ناگهان تصویر مراسم خاکسپاری پدرش در ذهنش زنده شد.
مردی با همان چهره، کنار تابوت ایستاده بود.
همان مردی که بعدها هیچکس دیگر نامی از او نبرد.
آرمان با صدایی لرزان گفت:
«من این آدم را میشناسم...»
پیرمرد آرام به سمت عکس آمد.
«بله... چون او سالها کنار خانواده شما زندگی میکرد.»
«یعنی... دوست پدرم بود؟»
«نه.»
پیرمرد مکثی طولانی کرد.
«او برادر بزرگتر مادرت بود.»
آرمان احساس کرد زمین زیر پایش خالی شده است.
مادرش همیشه گفته بود تنها فرزند خانواده بوده و هیچ خواهر یا برادری نداشته است.
اگر حرف پیرمرد حقیقت داشت، پس چرا مادرش این موضوع را از او پنهان کرده بود؟
پیرمرد کشوی میز را باز کرد و پروندهای چرمی بیرون آورد.
روی جلد آن تنها یک عبارت نوشته شده بود:
پرونده شماره ۴۷ - پروژه ققنوس
او پرونده را روی میز گذاشت، اما هنوز آن را باز نکرد.
«پدرت به خاطر همین پرونده کشته نشد...»
آرمان با ناباوری به او خیره شد.
پیرمرد ادامه داد:
«او به خاطر کسی کشته شد که داخل این پرونده از او نام برده شده است.»
در همان لحظه، صدای غرش موتور خودرویی از بیرون کلبه شنیده شد.
نور چراغها از لای پنجرههای چوبی به داخل افتاد.
پیرمرد بیاختیار فانوس را خاموش کرد.
چند ثانیه بعد، صدای بسته شدن درِ خودرو و قدمهایی آرام روی برگهای خیس جنگل به گوش رسید.
سپس صدای مردی از پشت در کلبه شنیده شد.
«میدانم هر دو داخل هستید... این بار دیگر راه فراری وجود ندارد.»
آرمان و پیرمرد در سکوت به یکدیگر نگاه کردند.
مرد پشت در، دستگیره را بهآرامی پایین کشید...
مرد ناشناسی که کلبه را محاصره کرده، چه کسی است؟
پرونده «ققنوس» چه ارتباطی با مرگ سامان دارد؟
راز پنهان خانواده آرمان چگونه فاش میشود؟
آیا دکتر کامران وثوق هنوز زنده است؟
آرمان برای نخستین بار با یکی از اعضای اصلی انجمن کلاغ روبهرو خواهد شد.