آرمان، دکتر کامران وثوق، پیرمرد و فرهاد کیانی وارد اتاق کنترل زیرزمین شدند؛ جایی که سالها مرکز فعالیت مخفی انجمن کلاغ بود. فرهاد با نمایش فیلمی قدیمی از دوربینهای عمارت، بخشی از خاطرات فراموششده آرمان را زنده کرد. در آن فیلم، سامان آخرین بار زنده دیده میشد و برای لحظاتی با آرمان خردسال صحبت میکرد. همچنین اسناد پزشکی نشان دادند که هویت جسدی که بیست سال پیش به نام سامان دفن شده، هرگز به طور قطعی تأیید نشده است. درست زمانی که همه درگیر این حقیقت بودند، تصاویر دوربینهای امنیتی نشان داد کلاغ همراه مردی وارد زیرزمین شده است که چهرهاش شباهتی غیرقابلانکار به سامان داشت. آرمان با دیدن تصویر او، ناباورانه گفت: «اون... خود پدرمه.»
هیچکس برای چند لحظه قادر به صحبت کردن نبود. تنها صدای آرام دستگاههای اتاق کنترل شنیده میشد. آرمان همچنان به مانیتور خیره مانده بود. مردی که همراه کلاغ از راهروی زیرزمین عبور میکرد، نه فقط شبیه سامان بود؛ بلکه همان حالت راه رفتن، همان فرم صورت و حتی همان عادت قدیمی قرار دادن دست چپ داخل جیب کت را داشت.
دکتر وثوق نخستین کسی بود که سکوت را شکست.
«همه پشت سر من بیایید.»
او چند دکمه روی صفحه کنترل فشرد. یکی از دیوارهای اتاق بهآرامی کنار رفت و راهروی باریکی آشکار شد؛ مسیری که پیشتر هیچکس متوجه وجودش نشده بود.
فرهاد با تعجب گفت:
«این مسیر هنوز فعال مانده؟»
دکتر بدون آنکه برگردد، پاسخ داد:
«فقط سه نفر از وجودش خبر داشتند... سامان، من و...»
جملهاش نیمهتمام ماند.
پیرمرد آهسته ادامه داد:
«...و کلاغ.»
آنها وارد راهرو شدند. دیوارهای بتنی و لولههای قدیمی نشان میداد این بخش سالها قبل ساخته شده، اما هنوز مورد استفاده قرار میگیرد. چند دقیقه بعد، راهرو به اتاقی کوچک ختم شد که یک شیشه ضخیم، آن را به سالن اصلی زیرزمین متصل میکرد.
از پشت شیشه، همه چیز بهوضوح دیده میشد.
کلاغ وارد سالن شد و چند مرد مسلح اطرافش ایستادند. مردی که آرمان تصور میکرد پدرش است، چند قدم عقبتر حرکت میکرد. نور سفید سالن برای نخستین بار چهره او را کاملاً روشن کرد.
آرمان بیاختیار دستش را روی شیشه گذاشت.
اشک در چشمانش حلقه زد.
«بابا...»
اما دکتر وثوق آرام دست او را پایین آورد.
«هنوز مطمئن نباش.»
کلاغ روبهروی میز گرد قدیمی ایستاد. همان میزی که زمانی شورای دوازده نفره انجمن دور آن تشکیل جلسه میداد. او دستش را روی سطح میز کشید و با صدایی آرام گفت:
«بعد از بیست سال، بالاخره همه چیز به پایان میرسد.»
مردی که کنار او ایستاده بود، برای نخستین بار صحبت کرد.
صدایش آرام، اما خسته بود.
«من از اول هم با این پایان موافق نبودم.»
شنیدن صدا، نفس آرمان را بند آورد.
آن صدا دقیقاً صدای سامان بود.
فرهاد با ناباوری زیر لب گفت:
«غیرممکنه...»
اما دکتر وثوق برخلاف دیگران، هیچ واکنشی نشان نداد.
انگار از قبل منتظر شنیدن این صدا بود.
کلاغ به مرد نگاه کرد.
«هنوز هم دیر نشده. فقط کافی است پرونده را تحویل بدهی.»
مرد آرام سرش را تکان داد.
«پرونده دیگر دست من نیست.»
کلاغ لبخند زد.
«میدانم... دست پسرت است.»
آرمان احساس کرد خون در رگهایش یخ زده است.
پس کلاغ از همان ابتدا میدانست پرونده ققنوس به دست او رسیده است.
در همان لحظه، تلفن کوچکی که روی میز اتاق کنترل قرار داشت، زنگ خورد.
هیچکس انتظار چنین چیزی را نداشت.
دکتر وثوق گوشی را برداشت.
صدایی بم و آرام از آن سوی خط شنیده شد.
«اگر میخواهی سامان زنده بماند، تا ده دقیقه دیگر پرونده ققنوس را به سالن اصلی بیاور.»
تماس قطع شد.
هیچ فرصتی برای پاسخ دادن باقی نمانده بود.
آرمان با عصبانیت گفت:
«این یه تلهست.»
فرهاد موافقت کرد.
«دقیقاً همینطوره.»
اما دکتر وثوق برخلاف انتظار همه، پرونده را برداشت.
«با این حال باید برویم.»
پیرمرد با تعجب پرسید:
«واقعاً میخواهی پرونده را تحویلشان بدهی؟»
دکتر لبخند کوتاهی زد.
«نه... میخواهم حقیقت را تحویلشان بدهم.»
او پوشه ققنوس را باز کرد.
برای نخستین بار، آرمان توانست محتوای آن را ببیند.
برخلاف انتظار، داخل پرونده خبری از اسناد محرمانه یا نقشههای پیچیده نبود.
تنها یک شناسنامه، چند گزارش پزشکی، چند عکس و یک گواهی تولد دیده میشد.
آرمان با تعجب گفت:
«همه این دردسرها برای این مدارکه؟»
دکتر وثوق یکی از برگهها را بیرون کشید و مقابل او گرفت.
روی آن نوشته شده بود:
نام پدر: سامان نیکفر
اما قسمت مربوط به نام مادر، خط خورده بود.
زیر آن با مهر رسمی، نام دیگری ثبت شده بود.
مادر: ناهید وثوق
آرمان احساس کرد زمین زیر پایش خالی شد.
تمام عمر تصور میکرد مادرش «لیلا نیکفر» است.
دکتر وثوق آرام گفت:
«اولین دروغ زندگیات، همان روزی گفته شد که به دنیا آمدی.»
آرمان با صدایی لرزان پرسید:
«یعنی... لیلا مادرم نیست؟»
دکتر پاسخ نداد.
در عوض، عکس قدیمی دیگری را از داخل پرونده بیرون آورد.
در تصویر، سامان در کنار زنی جوان ایستاده بود که نوزادی را در آغوش داشت.
پشت عکس، با دستخط سامان نوشته شده بود:
"اگر روزی آرمان حقیقت را فهمید، بگویید مجبور بودیم او را از همه پنهان کنیم."
اشک در چشمان آرمان جمع شد.
تمام خاطرات، تمام حرفهایی که سالها شنیده بود، حالا رنگ دیگری گرفته بودند.
اما هنوز شوک این حقیقت فروکش نکرده بود که آژیر قرمز اتاق کنترل به صدا درآمد.
یکی از مانیتورها خودبهخود روشن شد.
کلاغ مستقیم به دوربین نگاه میکرد.
انگار دقیقاً میدانست آنها از پشت شیشه مخفی، او را تماشا میکنند.
لبخند آرامی زد و گفت:
«دیگه قایم شدن فایدهای نداره...»
چند ثانیه بعد، با دست به سقف سالن اشاره کرد.
صدای انفجاری مهیب در تمام زیرزمین پیچید.
راهرویی که آنها از آن وارد شده بودند، در یک لحظه فرو ریخت و گردوغبار همهجا را فرا گرفت.
دکتر وثوق به سمت در اضطراری دوید و فریاد زد:
«بدوید... این تازه شروع بازیه.»
آرمان آخرین نگاه را به مردی انداخت که هنوز شبیه پدرش بود.
مرد نیز برای یک لحظه نگاهش را به سمت شیشه چرخاند.
لبهایش آرام تکان خورد.
بدون اینکه صدایی شنیده شود، تنها یک جمله را ادا کرد.
«آرمان... فرار کن.»
آیا مرد ناشناس واقعاً سامان است یا فردی شبیه او؟
راز واقعی مادر آرمان فاش میشود.
کلاغ چگونه از مخفیگاه آنها باخبر شده است؟
پرونده ققنوس چه ارتباطی با خانواده وثوق دارد؟
تعقیب و گریز مرگبار در تونلهای زیرزمینی آغاز میشود.