«راز عمارت مهآلود» یک داستان معمایی و هیجانانگیز درباره مردی به نام آرمان است که پس از سالها دوری از زادگاهش، نامهای مرموز دریافت میکند. فرستنده ناشناس ادعا میکند راز مرگ پدر آرمان در عمارتی قدیمی و متروکه پنهان شده است. بازگشت او به روستای مهآباد، آغاز سفری خطرناک به دل گذشتهای فراموششده است؛ جایی که دفترچهای اسرارآمیز، یک گروه مخفی و رازهایی تاریک انتظارش را میکشند. اما هرچه آرمان به حقیقت نزدیکتر میشود، خطر نیز به او نزدیکتر خواهد شد.
باران آرام و بیوقفه روی شیشههای قطار میکوبید. قطرهها به آرامی پایین میلغزیدند و منظره بیرون را به تصویری مبهم و خاکستری تبدیل میکردند.
آرمان برای چندمین بار نامه را از جیب کت خود بیرون آورد.
کاغذ زردرنگ و قدیمی بود؛ گویی سالها در صندوقچهای پنهان مانده بود. تنها یک جمله روی آن نوشته شده بود:
«اگر میخواهی حقیقت مرگ پدرت را بدانی، به عمارت نقرهای برگرد.»
هیچ نامی در زیر نامه وجود نداشت.
هیچ نشانی از فرستنده دیده نمیشد.
تنها همان جمله کوتاه.
جملهای که طی سه روز گذشته حتی یک لحظه ذهنش را رها نکرده بود.
پدرش بیست سال قبل در شرایطی مشکوک جان باخته بود.
همه گفته بودند حادثه بوده است.
اما آرمان هیچوقت این داستان را باور نکرده بود.
حالا بعد از دو دهه، کسی او را به همان روستا و همان عمارت متروکه دعوت میکرد.
قطار نزدیک غروب به ایستگاه کوچک مهآباد رسید.
روستایی دورافتاده که در میان کوهها و جنگلهای انبوه پنهان شده بود.
آرمان پس از پیاده شدن متوجه شد تقریباً همه چیز همانطور باقی مانده است.
جاده سنگفرش قدیمی.
فانوسهای زنگزده.
و سکوتی عجیب که در تمام روستا جریان داشت.
مرد سالخوردهای که صاحب تنها مهمانخانه روستا بود، با دیدن او ناگهان رنگش پرید.
«تو... پسر سامان هستی؟»
آرمان مکث کرد.
«بله.»
پیرمرد نگاهش را پایین انداخت.
«فکر نمیکردم هیچوقت برگردی.»
«چرا؟»
پیرمرد لحظهای سکوت کرد.
«بعضی رازها بهتره دفن بمونن.»
سپس بدون توضیح بیشتر از آنجا دور شد.
همین جمله کافی بود تا کنجکاوی آرمان چند برابر شود.
صبح روز بعد، مه غلیظی سراسر جنگل را پوشانده بود.
آرمان مسیر باریکی را که به عمارت میرسید دنبال کرد.
ساختمان از دور مانند سایهای عظیم در دل مه دیده میشد.
پنجرههای شکسته.
دیوارهای فرسوده.
و درختانی که شاخههایشان مانند دستهایی سیاه اطراف بنا را احاطه کرده بودند.
با وجود گذشت سالها، هنوز شکوه خاصی در آن دیده میشد.
گویی عمارت نمیخواست تسلیم زمان شود.
وقتی به در اصلی رسید، متوجه شد قفل شکسته است.
کسی اخیراً وارد آنجا شده بود.
احساس عجیبی در وجودش شکل گرفت.
احساسی میان ترس و هیجان.
او وارد ساختمان شد.
داخل عمارت تاریکتر از چیزی بود که تصور میکرد.
گردوغبار همه جا را پوشانده بود.
مبلمان قدیمی هنوز در جای خود قرار داشتند.
گویی صاحبان خانه ناگهان آنجا را ترک کرده بودند.
آرمان چراغقوه تلفن همراهش را روشن کرد.
نور روی دیوارها حرکت میکرد.
روی یکی از دیوارها عکس بزرگی دیده میشد.
عکس پدرش.
آرمان خشکش زد.
او هرگز نمیدانست تصویری از پدرش در این عمارت وجود دارد.
اما چیزی عجیبتر توجهش را جلب کرد.
روی عکس خطی قرمز کشیده شده بود.
درست روی صورت پدرش.
ناگهان صدایی از طبقه بالا شنیده شد.
صدای قدم.
آرام.
سنگین.
و کاملاً واضح.
آرمان سرش را بالا گرفت.
خانه سالها متروکه بود.
پس چه کسی آن بالا قدم میزد؟
پلهها زیر وزن او صدا میکردند.
هرچه بالاتر میرفت، صدای قدمها قطع میشد.
انگار کسی متوجه حضورش شده بود.
در انتهای راهرو دری چوبی قرار داشت.
تنها دری که برخلاف بقیه سالم مانده بود.
روی آن علامتی عجیب حک شده بود.
آرمان دستگیره را چرخاند.
قفل نبود.
در به آرامی باز شد.
داخل اتاق، همه چیز مرتب و تمیز بود.
انگار همین دیروز از آن استفاده شده بود.
روی میز، دفترچهای قرار داشت.
کنار دفترچه، عکسی قدیمی دیده میشد.
عکس چهار مرد.
یکی از آنها پدر آرمان بود.
اما سه نفر دیگر چه کسانی بودند؟
وقتی دفترچه را باز کرد، دستش لرزید.
اولین جمله این بود:
«اگر این نوشته را میخوانی، یعنی من شکست خوردهام و آنها زودتر از من به حقیقت رسیدهاند.»
آرمان نفسش را حبس کرد.
این دستخط پدرش بود.
او با عجله صفحات بعدی را ورق زد.
هر صفحه راز تازهای را فاش میکرد.
پدرش سالها قبل درباره گروهی مخفی تحقیق میکرده است.
گروهی که اعضای آن از بانفوذترین افراد منطقه بودند.
افرادی که برای حفظ راز خود حاضر بودند دست به هر کاری بزنند.
اما ناگهان صدای کوبیده شدن در عمارت بلند شد.
سپس صدای قدمهایی سریع در طبقه پایین پیچید.
کسی وارد ساختمان شده بود.
و این بار فقط یک نفر نبود.
آرمان چراغقوه را خاموش کرد.
قلبش به شدت میتپید.
صدای مردی از پایین شنیده شد:
«دفترچه باید همینجا باشد...»
صدای دیگری پاسخ داد:
«اگر پسر سامان پیدایش کرده باشد، همه چیز تمام شده.»
خون در رگهای آرمان یخ زد.
آنها میدانستند او اینجاست.
و بدتر از آن...
درست پشت سرش صدای باز شدن آرام درِ اتاق به گوش رسید.
هویت افراد ناشناس داخل عمارت چیست؟
پدر آرمان چه رازی را کشف کرده بود؟
گروه مخفی مهآباد چه کسانی هستند؟
آیا آرمان موفق میشود از عمارت فرار کند؟
راز عکس چهار مرد بالاخره فاش خواهد شد؟
ادامه دارد...