پس از انفجار تونل، آرمان و همراهانش از مسیر اضطراری به تالاری قدیمی در اعماق زیرزمین رسیدند؛ جایی که برای نخستین بار نشانههای گروه «ققنوس» در کنار نشان انجمن کلاغ دیده میشد. دکتر کامران وثوق صندوقی مخفی را گشود و نوار صوتی سامان را برای آرمان پخش کرد. سامان در آن پیام فاش کرد که سالها پیش برای محافظت از پسرش مجبور به ناپدید شدن شده و کلید اصلی پرونده ققنوس نه در اسناد، بلکه در حافظه آرمان پنهان است. هنوز شوک شنیدن صدای پدرش پایان نیافته بود که مردی با چهرهای آشنا از تاریکی بیرون آمد و خود را کسی معرفی کرد که بیست سال اجازه نداشته پدر آرمان باشد. پیش از آنکه حقیقت بیشتری آشکار شود، صدای شلیک گلوله در تالار پیچید و افراد کلاغ محل اختفای آنها را محاصره کردند.
گلوله به ستون سنگی برخورد کرد و تکههای سنگ در هوا پخش شد. مرد ناشناس بیدرنگ آرمان را به پشت یکی از ستونها کشید. فرهاد نیز اسلحهای را که سالها پنهان نگه داشته بود از داخل کیفش بیرون آورد و مقابل ورودی تالار موضع گرفت. سکوت چند ثانیهای، جای خود را به صدای قدمهای هماهنگ چند نفر داد؛ افرادی که با احتیاط به داخل سالن نزدیک میشدند.
کلاغ برخلاف افرادش عجلهای برای ورود نداشت. صدایش از پشت ستونها شنیده شد.
«سامان... بیست سال فرار کردی. فکر میکردی تا ابد میتوانی حقیقت را پنهان کنی؟»
مرد ناشناس نفس عمیقی کشید اما پاسخی نداد. نگاهش فقط به آرمان بود؛ نگاهی که سالها حسرت و اندوه را در خود پنهان کرده بود.
آرمان دیگر نتوانست سکوت کند.
«فقط یک بار حقیقت را بگو. تو واقعاً پدر من هستی؟»
مرد چند لحظه چشمهایش را بست. سپس کارت شناسایی قدیمی و زنگزدهای را از جیب داخلی کت خود بیرون آورد. روی کارت، تصویری جوانتر از همان مرد دیده میشد و زیر آن نوشته شده بود:
سامان نیکفر
آرمان دستش لرزید. کارت را گرفت و بارها به عکس نگاه کرد. هیچ تردیدی باقی نمانده بود.
اما پیش از آنکه بتواند حرفی بزند، سامان آرام گفت:
«این فقط بخشی از حقیقت است.»
آرمان با تعجب به او خیره شد.
«من پدر تو هستم... اما مرگی که همه دربارهاش شنیدند، دروغ نبود.»
این جمله همه را متحیر کرد.
دکتر وثوق آهسته گفت:
«بالاخره وقتش شد...»
سامان ادامه داد:
«بیست سال پیش، کسی که کشته شد، سامان نیکفرِ سابق بود؛ خبرنگاری که همه او را میشناختند. از آن روز به بعد مجبور شدم با هویتی دیگر زندگی کنم. اگر حتی یک نفر میفهمید زنده هستم، کلاغ قبل از هر چیز سراغ تو میآمد.»
حرفهای او با صدای خنده آرام کلاغ قطع شد.
این بار خودش وارد تالار شد.
برخلاف تصور آرمان، مردی میانسال با ظاهری آرام و لباسی رسمی بود. هیچ شباهتی به یک جنایتکار نداشت.
او چند قدم جلو آمد و با لحنی مطمئن گفت:
«همیشه از این نمایشهای احساسی خوشت میآمد، سامان.»
سپس نگاهش را به آرمان دوخت.
«پدرت فقط نیمی از داستان را گفته است.»
سامان با عصبانیت فریاد زد:
«ساکت باش!»
کلاغ لبخند زد.
«چرا؟ چون نمیخواهی بداند چه کسی باعث مرگ مادر واقعیاش شد؟»
همه چیز در یک لحظه متوقف شد.
آرمان احساس کرد ضربان قلبش در گوشش میپیچد.
«مادر واقعی من... چه اتفاقی برایش افتاده؟»
سامان سرش را پایین انداخت.
دکتر وثوق چیزی نگفت.
سکوت آنها از هر پاسخی سنگینتر بود.
کلاغ از داخل جیبش پاکتی بیرون آورد و آن را روی زمین انداخت.
«اگر به من اعتماد نداری، این را بخوان.»
آرمان با تردید پاکت را برداشت.
داخل آن، بریدهای از یک روزنامه قدیمی قرار داشت؛ روزنامهای مربوط به بیستودو سال قبل.
تیتر صفحه اول چنین بود:
«پزشک جوان و همسر خبرنگارش در سانحه آتشسوزی جان باختند.»
زیر تیتر، تصویری دیده میشد که آرمان هرگز فراموش نمیکرد.
عکس همان زنی بود که در پرونده ققنوس کنار سامان ایستاده بود.
دستان آرمان شروع به لرزیدن کرد.
سامان آرام گفت:
«آن آتشسوزی... حادثه نبود.»
کلاغ جمله او را کامل کرد.
«و کسی که دستورش را داد، امروز همینجا ایستاده است.»
همه نگاهها به سمت او برگشت.
اما کلاغ با لبخندی مرموز سرش را تکان داد.
«من نبودم.»
در همان لحظه، یکی از افراد مسلح وارد تالار شد و با عجله گفت:
«رئیس... درِ اصلی باز شده. یکی وارد عمارت شده.»
کلاغ اخم کرد.
«کی؟»
مرد پاسخ داد:
«هویتش مشخص نیست... اما مستقیم به سمت اتاق شورای قدیمی میرود.»
برای نخستین بار، آرامش از چهره کلاغ ناپدید شد.
او بدون توجه به آرمان، با شتاب از تالار خارج شد.
سامان فرصت را غنیمت شمرد و رو به دکتر وثوق گفت:
«اگر او آمده باشد، همه چیز تغییر میکند.»
آرمان با تعجب پرسید:
«او کیست؟»
سامان تنها یک جمله گفت؛ جملهای که تمام معادلات داستان را به هم ریخت.
«بنیانگذار واقعی انجمن کلاغ... هنوز زنده است.»
بنیانگذار واقعی انجمن کلاغ چه کسی است؟
راز مرگ مادر واقعی آرمان بالاخره فاش میشود.
چرا کلاغ از ورود فرد ناشناس وحشت کرده است؟
پرونده ققنوس چه ارتباطی با آتشسوزی بیستودو سال قبل دارد؟
آرمان برای نخستین بار با بزرگترین دشمن خانوادهاش روبهرو خواهد شد.