آرمان پس از فرار از عمارت نقرهای، با کمک پیرمردی ناشناس از راهروی مخفی به زیرزمین عمارت رسید. پیرمرد که نامش هنوز فاش نشده بود، از ارتباط دیرینه خود با پدر آرمان سخن گفت و او را با بخش دیگری از حقیقت آشنا کرد. دفترچه خاطرات سامان نشان میداد که مردی به نام «دکتر کامران وثوق» میتواند راز مرگ او را آشکار کند؛ مردی که همه تصور میکردند سالها پیش جان باخته است. در میان وسایل پنهانشده، مدالی با نشان یک کلاغ و نامهای مهر و موم شده نیز پیدا شد؛ نامهای که روی آن نوشته شده بود: «این نامه را زمانی باز کن که دیگر به هیچکس اعتماد نداشته باشی.» درست زمانی که آرمان تصمیم گرفت پاکت را باز کند، برق مهمانخانه قطع شد و صدای شکستن شیشه از طبقه پایین به گوش رسید.