ورود دکتر کامران وثوق، بسیاری از معادلات را تغییر داد. او زنده بود و برخلاف آنچه سالها همه باور کرده بودند، مخفیانه زندگی میکرد تا از پرونده «ققنوس» محافظت کند. دکتر وثوق فاش کرد که آرمان در شب ناپدید شدن پدرش داخل عمارت نقرهای حضور داشته، اما به دلایلی آن خاطرات از ذهنش پاک شده است. او همچنین کلیدی قدیمی با شماره ۹۲۵ را به آرمان نشان داد و توضیح داد که ساعت ۹:۲۵ تنها زمان مرگ سامان نیست، بلکه رمزی برای گشودن درِ اصلی زیرزمین عمارت است. هنوز گفتوگو به پایان نرسیده بود که انفجاری مهیب، جنگل را لرزاند. ستون عظیمی از دود از سمت عمارت نقرهای برخاست و دکتر وثوق با نگرانی گفت افراد انجمن کلاغ برای از بین بردن مدارک، عمارت را منفجر کردهاند؛ اما مهمترین راز، جایی خارج از عمارت پنهان شده است.
سه نفر بدون آنکه حتی وسایلشان را جمع کنند، از کلبه خارج شدند. دود غلیظ از میان درختان بالا میرفت و بوی سوختگی تمام جنگل را پر کرده بود. دکتر وثوق با وجود سن و سالش، سریعتر از همه حرکت میکرد؛ انگار خوب میدانست هر دقیقه تأخیر میتواند بخشی از حقیقت را برای همیشه نابود کند.
وقتی به بلندی مشرف به عمارت رسیدند، آرمان برای لحظهای خشکش زد. بخش شرقی ساختمان کاملاً فرو ریخته بود و شعلههای آتش هنوز از پنجرههای طبقه دوم زبانه میکشید. اما برخلاف تصور او، تمام عمارت نابود نشده بود. قسمت مرکزی ساختمان و برج سنگی قدیمی همچنان پابرجا بودند.
دکتر وثوق نفس راحتی کشید.
«دقیقاً همان چیزی که حدس میزدم.»
آرمان با تعجب پرسید:
«یعنی انفجار عمدی بوده؟»
پیرمرد پاسخ داد:
«بله. آنها نمیخواستند عمارت را از بین ببرند، فقط میخواستند همه فکر کنند چیزی باقی نمانده است.»
هنوز جملهاش تمام نشده بود که صدای آژیر خودروهای آتشنشانی از دور به گوش رسید. چند خودروی پلیس نیز وارد جاده جنگلی شدند. اما دکتر وثوق کوچکترین اهمیتی به آنها نداد.
«کلاغ همیشه از دیگران برای پنهان کردن رد خودش استفاده میکند. تا چند ساعت دیگر همه تصور خواهند کرد انفجار بر اثر فرسودگی ساختمان بوده است.»
او مسیرش را تغییر داد و به سمت کلیسای متروکهای رفت که چند صد متر پایینتر از عمارت قرار داشت. آرمان تا آن روز حتی متوجه وجود چنین ساختمانی نشده بود. دیوارهای سنگی کلیسا زیر پیچکهای قدیمی پنهان شده بودند و ناقوس زنگزدهای بالای برج آن دیده میشد.
دکتر مقابل محراب قدیمی ایستاد و کلید برنجی را از جیبش بیرون آورد.
«ورودی اصلی اینجا نیست؛ زیر همین محراب قرار دارد.»
او کلید را داخل سوراخی کوچک که میان سنگها پنهان شده بود فرو برد. صدای برخورد چرخدندههای قدیمی در سکوت کلیسا پیچید و چند ثانیه بعد، سنگ بزرگ محراب بهآرامی کنار رفت.
پلکانی مارپیچ در تاریکی پایین میرفت.
هوای سردی از عمق زمین بالا آمد؛ بویی شبیه خاک مرطوب، آهن زنگزده و کاغذهای کهنه.
آرمان چراغقوه تلفن همراهش را روشن کرد، اما دکتر دستش را پایین آورد.
«خاموشش کن. پایین برق هست.»
«برق؟ بعد از این همه سال؟»
دکتر فقط لبخند زد.
آنها نزدیک به پنج دقیقه از پلهها پایین رفتند تا سرانجام به راهرویی سنگی رسیدند. برخلاف انتظار، چراغهای دیواری یکی پس از دیگری روشن شدند.
آرمان با ناباوری اطراف را نگاه میکرد.
دیوارها تمیز بودند، کف راهرو اثری از گردوغبار نداشت و حتی دوربینهای کوچکی در گوشه سقف نصب شده بودند.
«اینجا... هنوز استفاده میشود.»
دکتر وثوق آرام گفت:
«همیشه میشد.»
راهرو به تالاری بزرگ ختم میشد. در وسط تالار، میز گردی از چوب گردو قرار داشت و دوازده صندلی اطراف آن چیده شده بود. روی پشتی هر صندلی، همان نشان کلاغ حک شده بود که آرمان بارها در عمارت دیده بود.
اما چیزی که نگاه او را میخکوب کرد، دیوار انتهایی سالن بود.
روی آن، دهها قاب عکس نصب شده بود.
زیر هر عکس، تاریخ تولد و تاریخ مرگ یک نفر نوشته شده بود.
آرمان آرام جلو رفت.
در میان عکسها، تصویر پدرش دیده میشد.
زیر آن نوشته شده بود:
سامان نیکفر
۱۳۵۲ - ۱۳۸۵
اما کنار تاریخ مرگ، علامت سؤال کوچکی با خودکار قرمز کشیده شده بود.
آرمان با صدایی لرزان گفت:
«این یعنی چی؟»
دکتر وثوق کنار او ایستاد.
«یعنی حتی داخل انجمن هم همه مطمئن نبودند که سامان آن شب واقعاً کشته شده باشد.»
این جمله مثل ضربهای سنگین بر ذهن آرمان فرود آمد.
«یعنی ممکنه...»
دکتر حرفش را کامل کرد.
«ممکن است کسی جسدی را دیده باشد که متعلق به پدرت نبوده است.»
پیرمرد با عصبانیت گفت:
«کامران! هنوز برای گفتن این حرف زوده.»
دکتر بدون آنکه نگاهش را از قاب عکس بردارد، پاسخ داد:
«زود یا دیر، باید حقیقت را بداند.»
در همین لحظه، صدای بوق کوتاهی در سالن پیچید.
چراغ قرمز کوچکی بالای یکی از درهای فلزی شروع به چشمک زدن کرد.
دکتر با نگرانی گفت:
«غیرممکنه...»
«چی شده؟»
«سیستم امنیتی فعال شده.»
«یعنی کسی وارد شده؟»
دکتر آرام سرش را تکان داد.
«نه... یعنی کسی از قبل اینجا بوده است.»
هر سه نفر به سمت در فلزی رفتند.
در بهآرامی باز شد.
داخل اتاق، مانیتورهای متعددی روشن بودند و تصویر دوربینهای مختلف عمارت، جنگل و حتی مهمانخانه روی آنها دیده میشد.
اما هیچکدام از مانیتورها توجه آرمان را جلب نکرد.
روی صندلی روبهروی آنها، مردی نشسته بود.
پشتش به در بود.
صندلی آرام چرخید.
مرد حدود پنجاه سال داشت، کت سرمهای پوشیده بود و عینکی باریک به چشم داشت.
او با آرامش کامل لبخند زد.
«بالاخره رسیدید... خیلی دیر کردید.»
دکتر وثوق بیاختیار یک قدم عقب رفت.
«تو...»
مرد لبخندش را حفظ کرد.
«فکر کردید فقط کلاغ زنده مانده؟»
او از روی میز، پوشهای برداشت و مقابل آرمان گذاشت.
روی جلد آن تنها یک نام نوشته شده بود:
آرمان نیکفر
آرمان با تعجب پرسید:
«این چیه؟»
مرد پاسخ داد:
«پرونده زندگی تو.»
«پرونده من؟»
«بله... پروندهای که از روز تولدت تشکیل شد.»
سکوت سنگینی فضای اتاق را فرا گرفت.
مرد ادامه داد:
«اشتباه همه شما این بود که فکر میکردید سامان به خاطر پرونده ققنوس کشته شد.»
او لحظهای مکث کرد و نگاهش را مستقیم به چشمان آرمان دوخت.
«در حالی که حقیقت این است...»
صدایش آرامتر شد.
«پروژه ققنوس، از همان روز تولد تو آغاز شد.»
آرمان احساس کرد قلبش از تپش ایستاده است.
اگر حرف این مرد درست بود، پس او از همان کودکی بخشی از رازی بوده که هیچگاه از آن خبر نداشته است.
پروژه ققنوس چه ارتباطی با تولد آرمان دارد؟
مرد ناشناس اتاق کنترل، دوست است یا دشمن؟
چرا برای آرمان از روز تولدش پرونده تشکیل شده بود؟
راز علامت سؤال کنار تاریخ مرگ سامان فاش میشود.
کلاغ با نیروهایش به ورودی مخفی زیرزمین میرسد.